لذا عدّهء ديگرى گفتند : اين سخن ، اجتهاد پيامبر اكرم ( ص ) بود و پيامبر ( ص ) - نعوذ بالله - در اجتهاد خود اشتباه كرد . الآن سخن برخى از علماى اهل سنّت همين است . اصل اين سخن هم از عمر است . ابن عباس مىگويد : در آغاز خلافت عمر بر او وارد شدم . يك مَن خرما در زنبيلى حصيرى برايش گذاشته
بودند . مرا به خوردن دعوت كرد . يك خرما خوردم و او خورد تا تمام شد . سپس از كوزهاى كه نزدش بود ، نوشيد و به پشت ، بر متكايش خوابيد و به حمد و سپاس خدا پرداخت . سپس گفت : اى عبداللّه ! از كجا مىآيى ؟
گفتم : از مسجد .
گفت : پسرعمويت چگونه است ؟
من گمان كردم كه عبد اللّه بن جعفر را مىگويد . گفتم : با همسالان خود ، مشغول بازى بود .
گفت : مقصودم او نبود . منظورم بزرگ شما است .
گفتم : او را در حالى ديدم كه براى درختان خرماى فلان قبيله ، آب از چاه مىكشيد و قرآن مىخواند .
گفت : اى عبداللّه ، بر تو باد قربانى كردن شتران ، اگر آن را از من كتمان كنى ! آيا هنوز در دل ، خيال خلافت دارد ؟
مظهر حق (نگرشى اخلاقى بر فضائل و سيره امير المؤمنان على ع) (فارسى) — صفحة 98
مساهمون: الشيخ حسين المظاهري
ص٩٨