يونس از اين تحوّل و اسرار آن اطلاع نداشت ، به اطمينان اينكه عذاب آمده و مردم همه از ميان رفتهاند آرام به طرف شهر آمد ولى هيچ اثرى از عذاب نيافت نزديك شهر به كسى برخورد و او جريان را به يونس گزارش كرد . . .
يونس از اينكه حرفش تحقّق نيافته خيلى عصبانى شد و دست از پست حساّس ارشاد برداشت و حالت قهر و گوشهگيرى انتخاب نموده به سوى دريا آمد تا به آن طرف مرز دريا برود و به كلّى از مركز خدمت خود دور باشد .
و گويا « 1 » از اين نكته غافل شد كه رسالتش منصبى الهى است و خداوند كه او را نصب كرده همه جا حاضر است و « كسى نمىتواند از حكومتش فرار كند » و بنابراين دورى از مركز خدمت و قهر ، معنايى ندارد ، پشت كردن به مقام ارشاد و خدمت تبليغ يعنى گريختن از وظيفهء الهى ، از حكومت الهى و ناديده گرفتن منصب الهى . . .
خداوند هم او را گرفت و بخورد ماهى بزرگ عظيم جثهاى داد كه او را درستى بلعيد و به طورى كه خدا خود مىداند او را زنده نگه داشت بازداشتى خطرناك و سخت ، در محلّى تاريك ، در تاريك ، در تاريك . . . « 2 » يونس متوجّه غفلت خويش گشت و توبه كرد و اعتراف به ستم و انحراف خود نمود و از خداوند طلب بخشش كرد و خداوند هم او را آزاد ساخت و بر سر وظيفهاش باز گردانيد .
هامش
( 1 ) - « فظنّ ان لن نقدر عليه » انبياء 87 .
( 2 ) - « فى الظلمات » انبياء 87 .