چيز واقعيت ندارد جز زبان بشر ، زبان هم دنبال فكر است ، آن هم به معناى تراوشهاى ذهنى . پس هيچ چيز در دنيا واقعى نيست ، جز تراوشهاى ذهنى چيزى نيست . به اينها مىگفتند سوفسطايى كه بعداً يك مكتب شد . چرا ؟ چون ذهن مردم در اثر آن برنامهها ديگر يك ذهن برهانى نبود . در برابر اينها سقراط ، افلاطون و ارسطو به شدت مقاومت و ايستادگى كردند . منطق را نوشتند كه اين كتاب منطق تا از آن زمانها به حال همانطور مانده است . چرا زحمت تنظيم منطق را كشيدند ؟ براى اينكه ذهن مردم برهانى شود ، استدلالى شود ، باز هم براى توضيح مطلب مثالى ديگر عرض كنم ؛ اگر ذهن برهانى نباشد ، وقتى ديده شود يك نفر نصف شب مىدود ، مىگويند عجب ! اين فرد چه كار كرده كه ميدود ، لابد فرار مىكند ، لابد يك جا خواسته دزدى كند . اما ذهن برهانى مىگويد هزار امكان دارد ! چرا مىگويى دزدى ؟ شايد كسى مريض است مىدود تا دكتر بياورد ، شايد از تاريكى ترسيده ، دارد فرار مىكند تا به نور برسد ، شايد عجله دارد به جايى برسد . كسى دارد از جايى بالا مىرود ، ذهن احساسى مىگويد : دزد است ، اما ذهن برهانى مىگويد : بايد تحقيق كنم ، شايد چيزهاى ديگرى هم باشد . بسيارى از غيبتها و تهمتها در اثر همين است كه ذهن برهانى نيست ، ذهن احساسى است . ما به مسبّبين حادثهء عاشورا بد
مذهب تشيع، آينده تاريخ بشريت (فارسى) — صفحة 208
مساهمون: الشيخ محمد علي الگرامي القمي
ص٢٠٨