مىدهيد ، مشاهده مىكنيد كه قابل تطبيق بر وجود پيامبر هم هست . از « القمر » معنايى مىفهميد كه قابل انطباق بر حضرت على - عليه السّلام - هم هست . اينها را تأويل مىگويند .
به نظر ما اعمّ مقولات تفسيرى در روش تفسيرى ما ، « مقولهء تأويل » است .
پس قدم اوّل براى متخصّص تفسير اين است كه معناى اين مقولات را خوب بفهمد . قدم دوّم اين است كه بداند ، قرآن با چه زبانى نازل شده است . معمولا مىگويند : قرآن با زبان عربى آمده است ، ولى منظور اين نيست كه به زبان همين عربهاى معمولى ، بلكه قرآن به « زبان فصحه » است . آن هم در بالاترين درجهء فصاحت . تعبير خود قرآن اين است كه :
بِلِسانٍ عَرَبِيٍّ مُبِينٍ
عربى مبين غير از اصل همين زبان عربى است . همچنين در آيهء ديگر دارد :
قُرْآناً عَرَبِيًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ
قرآن را عربى نازل كرديم كه بفهميد . معلوم مىشود كه غير عربى را نمىفهمند ، آيا منظور اين است كه ما فارسى را نمىفهميم ، ولى عربى را مىفهميم . چون خطاب قرآن فقط به عربها محدود نمىشود ، بلكه به تمام مسلمانان است . پس منظور از عربى بودن قرآن ، احتمالا زبان عربى نباشد ، بلكه معناى « لغوى عربى » منظور باشد كه همانا « وضوح » است ، و كلمهء « معرب » را هم كه معرب مىگويند به سبب « وضوح » آن است ، زيرا با اعراب واضح مىشود .
پس
« قُرْآناً عَرَبِيًّا »
؛ يعنى كلام واضح ، كلام روشن و زلال فرو فرستاديم تا آن را بفهميد . البته چون لغت قرآن ، عربى بوده ، به عربى نازل شده ، ولى نه عربى عرفى و غير فصيح . پس شناخت زبان قرآن هم از مقولات قرآنى است كه متخصّص در اين فنّ بايد بدان آگاهى داشته باشد . نكتهء ديگرى كه متخصّص فنّ تفسير بايد به آن عنايت داشته باشد ، همان نظم قرآن است . بايد بداند كه تمام آيات قرآن به هم پيوسته و مرتبط است . از پيوستگى آيات به يكديگر مطالب زيادى به دست مىآيد .
البته اگر اين « نظم كنونى قرآن » را « نظم الهى » بدانيم و گرنه اگر عمر و عثمان آن را جمع آورى كرده باشند فايدهاى بر آن ترتب نخواهد شد . مجموعه اين مقولات را