صحيحى نداشته مخروط وارونهاى داشتند .
و چون تضاد يك لغت كلى است و مورد معين نمىكند ، يعنى معلوم نيست چى با چى در تضاد است ، ممكن است در يك شىء يا در يك جامعه انواعى از تضاد موجود باشد ؛ پيروان ماركس گفتهاند در اشياء و در جامعهها تضادهاى اصلى و فرعى موجود است و چه بسا با ضد فرعى بايد سازش كرد تا ضد اصلى را از ميان برداشت . مائو رهبر چين كمونيست سالها بود ( و تا آخر عمرش به اين حال باقى ماند ) كه با شوروى نزاعى سرسختانه داشت ولى با آمريكا سازش مىنمود ! زيرا معتقد بود آمريكاى سرمايهدارى خود به خود از ميان خواهد رفت ؛ تضاد اصلى با شوروى است !
البته تعيين تضاد اصلى و فرعى خود يك بحث عميقى است . در يك جامعه كه تضاد فكرى مذهبى و اقتصادى طبقاتى ، و تفكر و احساس ، و جوان و پير و دانشجو و بازارى و زناشويى مرد و زن و . . . وجود دارد چرا بايد تضاد اصلى را اقتصاد طبقاتى بدانيم و نه تفكر مذهبى و يا چيزهاى ديگر ؟
اين مطلب حتماً بايد در ارتباط با بحث زيربناى حركت اجتماعى روشن شود . ما زيربنا را چه مىدانيم و رو بنا را چه ؟ انشاء اللَّه تعالى در آينده خواهيم گفت كه زيربنا انديشه و فكر است نه اقتصاد ! و دورانهاى تاريخى بشر را بر اين اساس طرّاحى مىكنيم كه اصولًا به سه دوره كلى برگشت مىكنند .
به هر حال به گفته شيفتگان ماركس چون ژرژپوليستر در اصول مقدماتى فلسفه ، ماركس با تأسيس اين اصل براى هميشه مباحثات بر اساس دور و تسلسل را براى رسيدن به خداوند به نظر خود پايان داد و به جاى اين كه به رعايت اصل علت و معلول و بطلان دور و تسلسل ، به دنبال
فلسفه (مقدمات، شناخت، ديالكتيك و ادراكات حقيقى و اعتبارى) (فارسى) — صفحة 295
مساهمون: الشيخ محمد علي الگرامي القمي
ص٢٩٥