ديگر مىشود . علاقه و ارتباط حتماً يك ربط عقلى يا پيوند حسى است . . . « 1 » و وقتى برهان دلالت مىكند كه رؤيت با حضور صورتى مجرد از مادهى خارجى نزد نفس است ، مدّعاى ما ثابت مىشود . « 2 »
« احساس مطلقاً اين طور نيست كه حكماً مىگويند كه حس صورت محسوس را از مادهاش جدا كرده همراه عوارض مخصوصش با آن برخورد مىكند و خيال هم بيشتر تجريدش مىكند . زيرا نقشى كه در جايى انطباع يافته ، محال است به جاى ديگرى منتقل شود ، بلكه حصول ادراكات مطلقاً به اين است كه از طرف خداوند صورتى ديگر نورانى و ادراكى افاضه مىشود و ادراك و شعور به وسيلهى آن انجام مىشود و حس و محسوس بالفعل همان است . وجود صورت مادّى عصبى نه حس است و نه محسوس ، بلكه از معدّاتى است كه زمينهى فيض آن صورت را فراهم مىآورد . اين مطلب را ارسطو نيز در كتاب معروفش اثولوجيا گفته است » . « 3 »
صدرالمتألهين معتقد است قواى بدنى و اعضاى آن ، كه همان انسان طبيعى است ، سايهها و نمونههايى از نفس و قواى تدبيرى نفس هستند كه انسان نفسى اخروى برزخى مىباشد و انسان برزخى با همهى قوا و اعضايش سايههايى از انسان عقلى و جهات آن مىباشد . اين بدن طبيعى و قواى آن در حقيقت سايهى انسان عقلانى مىباشد و به منزلهى پوست و غلاف انسان زندهى آخرتى است . « 4 »
و منظور از اثبات اعضا براى روح انسانى كه در كلمات بزرگان فلاسفه
هامش
( 1 ) - / اسفار ، ج 8 ، ص 199
( 2 ) - / همان ، ص 183
( 3 ) - / همان ، ص 181
( 4 ) - / اسفار ، ج 9 ، ص 70