بنابراين ، حركت در جوهر طبايع مادى است و وحدت موضوع به واسطه وحدت عقل يا وحدت فاعليت عقل ، محفوظ است .
گاه نيز وحدت متحرك نه وحدت فاعلى بلكه از نوع وحدت مبهمه قابل است - نه فاعل - كه وحدت آن در مراتب انفعالات و انقلابات محفوظ است . در اين صورت ، وقوع حركت در جوهر يا در مراتب انتقاص يعنى حركت ذبولى است و يا در مراتب تماميت و كمال . ولى حركت استكمالى بحسب مقتضاى طبيعت ، به دليل غايت ربانى است و حركت ذبولى به دليل قسر قاسر است .
جريان حركت استكمالى انسان از دوران جنينى او ( و يا از وقتى كه فراموش شده و مورد توجه نبوده است : « و لم يكن شيئا مذكورا » تا هنگامى است كه به عقل بالفعل و ما فوق آن برسد . عقل سليم حكم مىكند كه تفاوت در اين مراتب انسانى از جهت امور زايده مانند دخالت مزاجى ، مقدار ، وضع و مانند آن نيست تا گفته شود كه پس نبايد تفاوت ذاتى بين طفل ناقص و مرد كامل باشد .
حركت ذبولى به تغيير و تبدل بعضى عناصر به عناصر ديگر مثال زده شده است . مثلًا هر گاه آب حرارت زيادى ببيند ، آب بودن به تدريج از بين مىرود و تبديل به طبيعت بخار مىگردد . در اين صورت ، آب در حالى كه آب است ، بخار نيست و نيز اين گونه نيست كه آب بودن در يك لحظه از بين رفت و در لحظه ديگر بخار به وجود آمد ؛ زيرا مستلزم امر محال ، يعنى تتالى دو « آن » است . محال بودن تتالى به اين دليل است كه لازم مىآيد ماده در ميان دو « آن » داراى صورت نباشد پس حق آن است كه جوهر آب بودن به تدريج كم
جنبش ذاتى طبيعت (حركت جوهرى) (فارسى) — صفحة 79
مساهمون: الشيخ محمد علي الگرامي القمي
ص٧٩