باشد ؛ زيرا عمل موجب ملكه است و ملكه هم موجب ذات است و اگر همهى عمل در اختيار انسان باشد ، لازمهاش اين است كه انسان ذاتش را بسازد و اين هم امكان ندارد .
بر همين اساس است كه انسان در ابتدا موجود مىشود و سپس ذاتش - به وسيلهى اعمالش - شكل مىگيرد . البته معناى اين سخن چنين نيست كه آدمى خالق خود باشد ، چرا كه لازمهى آن ، تقدم معلول بر علت است . مرحوم سبزوارى ، اشعار لطيفى در اين باره دارند .
وكيف فعلنا الينا فوضا * وانّ ذا تفويض ذاتنا اقتضى « 1 »
چگونه مىتوان گفت كه همهى افعال - و اعمال - ما به ما واگذار شده است و غير از ما كسى دخالتى در آن ندارد ؟ ! پذيرش اين سخن موجب مىشود كه بگوييم : ذات ما به خودمان واگذار شده است .
إذ خمرت طينتنا بالملكة * وتلك فينا حصلت بالحركة « 2 »
طينت و ذات ما با ملكات به دست مىآيد و ملكات هم به وسيلهى حركات و اعمال ما متحقق مىشود . البته لازمهاش اين نيست كه ذات ما فقط به وسيلهى ما درست شود و غير از ما دخالتى در آن نداشته باشد ؛ بلكه مَثَل اعمال ، همچون مسأله وجود است :
لكن كما الوجود منسوب لنا * فالفعل فعل اللَّه وهو فعلنا « 3 »
وجود و هستى ما در عين اين كه وجود ماست ، از آنِ خدا و فعل اوست . همانطور كه اصلِ وجود ما از خداست ، فعل ما هم ازاوست .
( فعل ما ، هم فعل ماست و هم فعل خداست ، البته به طور طولى ) .
هامش
( 1 ) - شرح منظومه سبزوارى ، ص 179
( 2 ) - شرح منظومه سبزوارى ، ص 180
( 3 ) - شرح منظومه سبزوارى ، ص 180