است از اول امكان وجودى ندارد . و يا به جهت عوامل عارضى نمىتواند اعاده شود ، و در اين صورت كار آسان است ، زيرا عوامل عارضى زودگذر است ، وقتى از بين رفت اعاده مىشود .
ولى با دقت در دليلهاى پيشين به خوبى روشن مىشود كه اشكال اعادهء معدوم نه در ذات ماهوى يك شىء است ، بل كه اشكال در لازمه وجود ثانوى است ، نه در ذات و ماهيت شى ء و نه در وجود نخستين .
واقعيت اين است كه مهمتر چيزى كه متكلمين را وادار به قبول عقيده جواز اعادهء معدوم كرده است اين است كه تصور كردهاند : « معاد كه از اصول قطعى همهء اديان است از نوع اعادهء معدوم است » . « 1 » ولى مىدانيم كه مرگ انعدام و زوال نيست تا معاد اعادهء معدوم باشد ، بلكه استكمال و حركت تكاملى است .
نگوييد كه : « مرگ استكمال روحى - فقط - است ، استكمال بدنى و جسمى كه نيست ، و بنابراين بر گرداندن بدن در روز قيامت از نوع اعادهء معدوم خواهد بود . »
زيرا شخصيت انسان به وسيله روح اوست كه محفوظ است و بدنش كه دائما در تغيير است اثرى در اين جهت ندارد و بنابراين انسانى كه در قيامت مىآيد ، روحاً و بدناً همان انسانى است كه در دنيا بوده است خواه مرگ ، تكامل روح فقط باشد و بدنى كه با روح مىآيد يك بدن تازهاى باشد ، و يا مرگ تكامل روح و بدن هر دو باشد و بدنى كه در قيامت همراه روح مىآيد همان بدن دنيوى باشد كه حركت
هامش
( 1 ) . - از جمله به شرح مواقف ص 579 رجوع شود . اشاعره و برخى از علماء معتزله اين عقيده را داشتهاند