ديگرى باشد و نه در زمان وجود علت ، و مىدانيم كه افاضهء فيض هم قائم به وجود علت است ، لازم مىآيد كه علت در حال عدم خود ، افاضهء معلول كند ! اين هم كه به روشنى محال است .
يك نكته را هم توجه كنيد و آن اينكه تلازم ضرورت علت و معلول در دو مسئله مورد بحث قرار مىگيرد : 1 - مسألهاى كه تحت عنوان :
« الشىء ما لم يجب لم يوجد / هر چيزى تا واجب نشود موجود نمىشود ، بيان مىگردد 2 - همين مسئله كه اينجا مطرح كردهايم : تلازم ضرورت آن دو و يا به تعبير ديگر معلول هنگام وجود علت تامه واجب است و بر عكس . اين دو مسئله با يكديگر يك تفاوت دارند و آن اين كه اولى وجوب بالغير را مىگويد و دومى وجوب بالقياس را .
در آن مسئله بحث ما اين است كه معلول از ناحيهء علت كسب ضرورت مىكند و در اين مسئله بحث ما اين است كه معلول در قياس به علت ، ضرورت دارد و علت هم در قياس به معلول ، ضرورت دارد .
« دليل ديگر »
احتياج ماهيت معلول به علت فقط به معناى احتياج وجودش به علت است ، و احتياج مزبور هم از وجود ماهيت خارج نيست كه يك وجودى باشد و يك احتياج . بلكه احتياج مزبور در ذات و متن وجودش استقرار يافته و به تعبير ديگر وجود ماهيت عين احتياج و ارتباط است .
وجود معلول يك وجود رابط است كه بدون علت ، هيچ گونه استقلالى ندارد ، و علت مقوم آن است ، و هر چه چنين باشد محال است كه بدون اعتماد بر علت و استقوام به آن تحقق پيدا كند و با اين بيان مطلوب ما ثابت مىشود : « هنگام وجود معلول ، وجود علت هم ضرورى است » .
آغاز فلسفه (ط پنجم 1385ش) (فارسى) — صفحة 149
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص١٤٩