فصل هفتم : « كلى و جزئى و طور وجوديشان »
برخى گمان كردهاند كليت و جزئيت مربوط به نحوهء ادراك انسان است ، ادراك حسىّ چون قدرتمند و قوى است يك شىء را طورى درك مىكند كه از هر چه غير اوست به خوبى ممتاز مىشود و ادراك عقلى چون ضعيف و ناتوان است يك شىء را طورى درك مىكند كه به طور كامل ممتاز مىشود و قابل تطبيق بر بيش از يك مورد مىشود .
درست مثل يك شبح كه از دور مىبينيد و چون فاصله زياد است احتمال كه حسن باشد يا حسين ، يا درخت يا . . . و در واقع فقط يكى از اينهاست و يا چون سكهاى كه در جيب خود لمس مىكنيد و نمىدانيد كدام يك از سكه هاست .
ولى اين عقيده درست نيست زيرا لازمهاش اين است كه مفاهيم كلى ( چون انسان ) بيش از يك فرد را حقيقتا شامل نشود و قوانين كلى كه موارد غير متناهى دارد فقط يك موردش صحيح باشد . مثلا بايد گفت : قضيّه عدد چهار جفت است و يا هر ممكنى علت دارد ، فقط يك مورد صادق و حقيقى دارد و سائر موارد كه در ضمن كلى ، در ذهن ماست فقط خيال است و كاذب ! و وجدانى است كه اين حرف باطلى است .
بنابراين حقيقت اين است كه كليت و جزئيت دو طور وجود ، مربوط به ماهيت است نه ادراك ما .