مطلب ديگر اينكه حقيقت نوع همان فصل اخير آن است زيرا فصل است كه مقوم نوع و محصّل آن است و بنابراين آنچه كه به طور ابهام در اجناس و فصول ديگر اخذ شده است در فصل اخير به طور تحقق و كمال آمده است .
لازمهء اين مطلب اين است كه تمام حيثيت نوع به همان فصل اخير است ، و نوعيت نوع به وسيله آن حفظ مىشود ، هر چند برخى اجناس نوع ، تبدل و تغير پيدا كند ، و همين طور اگر صورت ( كه همان فصل به شرط لا است ) از ماده خود ( كه جنس به شرط لا است ) مجرّد شود ، باز هم نوع به همان حقيقت نوعيت خود محفوظ خواهد ماند . و بنابراين اگر روح انسانى از بدن مجرد شود حقيقت نوعيتش محفوظ خواهد بود .
مطلب ديگر اينكه فصل هيچ گاه تحت جنس خود مندرج نيست يعنى جنس در ذات و حدّ فصل اخذ نشده است و گرنه احتياج به فصلى ديگر خواهد داشت كه مقوم آن بوده با جنس مزبور آن را تحصل و قوام بخشد ، آن وقت همن فصل ديگر هم همين حال را دارد ، يعنى اگر فصل بتواند از جنس درست شود آن فصل هم بايد جنسى داشته باشد . آن وقت همان مىشود كه گفتيم يعنى چون جسم مبهم بوده تحصلى ندارد ، باز هم نياز به فصلى ديگر دارد آن فصل هم همين طور و همچنين تا بى نهايت پيش مىرود . پس اگر فصل بخواهد جنسى در داخل خود داشته باشد بى نهايت تركيب لازم مىآيد . و بنابراين همانطور كه گفتيم جنس در داخل ذات فصل نبوده فقط در كنار اوست تا دست به هم داده يك نوع بسازند .
آغاز فلسفه (ط پنجم 1385ش) (فارسى) — صفحة 111
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص١١١