تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حاكميت و قانون اساسى در اسلام (فارسى) — صفحة 78

مساهمون:

ص٧٨
هامش
با ملاحظه‌ى اينها همه مطلب برايتان روشن شده از تعجبتان كاسته خواهد شد ولى ما حقاً از كسانى كه چون آقاى مودودى اهل مطالعه هستند تعجب داريم . پس از على عليه السلام هم خلافت الهى بنا به فرموده‌ى خود پيامبر صلى الله عليه و آله كه از روى دستور الهى مىفرمود ، « و ما ينطق عن الهوى » به « حسن » عليه السلام فرزند بزرگتر آن حضرت و سپس به « حسين عليه السلام » و فرزندان نه گانه‌ى آن حضرت رسيد كه هم اكنون ما در زمان خلافت حضرت مهدى عليه السلام فرزند نهم امام حسين عليه السلام كه روى مصالحى كه در بحث خودش بايد بيان شود - فعلا غايب است تا موقع مقتضى ظهور فرمايد به سر مىبريم ، و رواياتى را كه آقاى مودودى نقل كردند كه على عليه السلام به مردم فرمود : من وزير باشم بهتر است . . يا اينكه : كار مربوط به اهل شورا است ، و يا اينكه درباره‌ى « حسن عليه السلام » خود دانيد ، اگر روايات صحيحى باشد - ( كه چنين نيست و سندش به نطر ما اعتبار ندارد ) روى اقتضاء محيط بوده ، منظور اين است كه : شما از دوران حكومت پيامبر صلى الله عليه و آله دور شده و به خلافت ابوبكر و عمر عادت كرده و تاب حكومت مرا - و يا امام حسن عليه السلام را - نداريد ، چنان كه همين طور هم شد . از باب مثال : در همان روزهاى اول خلافت آن حضرت كه موجودى بيت المال را بر مسلمانان به طور مساوى تقسيم مىفرمود ، يكى از اصحاب آن حضرت با غلامش براى گرفتن حق خودشان آمدند و حضرت به هر دو به يك مقدار - ظاهراً سه دينار - داد . آن مرد تعجب زده پرسيد : يا على عليه السلام به من سه دينار و به غلامم هم سه دينار ؟ ! چيز عجيبى است ! حضرت فرمود : مگر چه شده ؟ هر دو از يك پدر و مادر بوده در اسلام برادريد ! آرى مردم به تبعيضات عمر و ابوبكر كه در سهام قايل شده بودند خو كرده بودند و تاب حكومت على عليه السلام را نداشتند ! اين شمع درخشان براى آنان زياد بود ! من در كلمات مؤلف خصوصاً از جملات ايشان درباره‌ى تحقيقات عبد