هامش
اوست ، خدايا دوست او را دوست و دشمنانش را دشمن بدار . . . » كه علاوه بر علماى شيعه ، محدثين عامه هم چون « طبرانى » ؛ و « حاكم » درج 3 مستدرك ص 109 ، و احمد حنبل درج 4 مسند ص 372 ، و نسائى در « الخصائص العلوية » ص 21 و . . نقل كردهاند - . پيامبر صلى الله عليه و آله در موارد بسيار ديگرى هم چون « يوم الدار » - كه اولين روز دعوت علنى پيامبر صلى الله عليه و آله بود و هنگام بيان « منزلت » ( معروف به حديث منزلت ) كه مىفرمايد : على با من همان نسبتى را دارد كه « هارون » - خليفهء موسى - با « موسى » داشت جز اينكه پس از من پيامبرى نيست ) و . . خلافت على عليه السلام را تثبيت فرموده بود - براى نمونه به كتاب « المراجعات » مرحوم سيد شرف الدين و ج 1 « الغدير » آية اللّه امينى مراجعه شود . . . آرى اين سؤال مىماند كه با وجود اين همه تصريحهاى پيامبر صلى الله عليه و آله پس چرا مردم ؛ على عليه السلام را مقدم نداشتند ؟ ! ولى فكر مىكنم اگر دقتى در محيطهاى عوامزده ، و تبليغات دشمن و . . . نموده و سرى به تاريخ زده ببينيد كه نظاير زيادى داريم كه خلفاء اولين - ابوبكر و عمر و . . - در برابر نص گفتار خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله از خود اجتهاد كرده و حكم مىكردند ، تا آنجا كه مرحوم آية اللّه سيد شرف الدين كتابى به نام « النص و الاجتهاد » در اين باره نوشته و موارد مخالفت صريح آنها را با دستور پيامبر جمع آورى نموده است و ضميمه كنيد كه على عليه السلام بيش از هر چيز به حيثيت اسلام اهميت مىداد و اوضاع را چنان ديد كه اگر دربارهى « خلافت » خود كه حق خدايى اوست به همراهى مردمان فهميدهى آن زمان - كه همه به انتظار فرمان على عليه السلام بوده حتى پس از بيعت ابوبكر نيز با او مخالفت كرده و در مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله مردم را به ياد فرمايشات آن حضرت دربارهى على عليه السلام مىانداختند - قيام كند ، جنگ داخلى در گرفته دشمنان داخلى و خارجى استفاده كرده نهال اسلام را از بين مىبرند - در آن وقت مسيلمهى كذاب از يك طرف خروج كرده بود ، « روم » مهياى حمله به مسلمانان بود ، مخالفين ديگر هر يك در كمين بودند .