« و الاخر لا غاية له ؛ او نهايت است و نهايتى ندارد » « 1 » .
و در جاى ديگر مىفرمايد :
« الاوّل الذى لا غاية له فينتهى و لا آخر له فينقضى ؛
آن نخستى كه محدوديتى نگيرد تا پايان پذيرد و آن ابديت هميشه جاويدى كه هرگز سپرى نشود » « 2 » .
و نيز مىفرمايد :
« الأوّل قبل كلّ اوّل و الاخر بعد كلّ آخر باوّليّته وجب ان اوّل له و بآخريّته وجب ان لا آخر له ؛ او نخست نخستين است و پايان است پايان را و چون عالم هستى از فيض وجود او سرچشمه گرفته است پس واجب آمد كه پيش از اويى نباشد و از آنجا كه او نهايت هستى است و هر چيزى قوامش به اوست ، پس لازم آمد كه پايانى بر او نباشد » « 3 » .
و « نهايت غايات » را در عبارت ديگرى چنين بيان مىكند :
« و أحصى اثارهم و أعمالهم ، و عدد أنفاسهم ، و خائنة اعينيهم ، و ما تخفى صدورهم من الضّمير ، و مستقرّهم و مستودعهم من الأرحام و الظّهور إلى أن تتناهى بهم الغايات ؛
و گفتار و كردارشان را ارزيابى نمايد و شمار نفسها و اشارت چشمها را كنترل كند و آن رازها را كه در سينهها نهان است منظور دارد و از قرارگاه و
هامش
( 1 ) . نهج البلاغه ، خطبه 84 .
( 2 ) . نهج البلاغه ، خطبه 100 .
( 3 ) . نهج البلاغه ، خطبه 93 .