« بشر ، هرگز هدف و غايت نيست ، چرا كه بشر بايستى در هر لحظهاى به ساختارى نو و آفرينشى جديد دست يابد هدف فرا رفتن جاودانهء بشر از حدّ خويش است » « 1 » .
شايد منظور « ماكسيم گورگى » روسى از اين سخن كه : « خدا نيست ، بايد خلقش كرد » همين بوده است . « لنين » در نامهاى به او مىنويسد : « مقالهات را دربارهء خدا خواندم . خواهش مىكنم كه ديگر از خداى سخن مگوى كه ضررش بيشتر است » « 2 » . لنين به انكار خداى مخلوق پرداخت ، زيرا او از واژهء « خدا » نفرت داشت و بر مذهب و خدا در هر صورت و شكلى به ديدهء انكار مىنگريست . شايد بتوان گفت كه نكتهاى ناسازگار با مبانى علمى او ذهنش را مىآزرده ، نكتهاى كه هيچگاه به صراحت بر زبان نياورد . آن نكته ناگفته و نهفته در سخن گورگى آن است كه سخن او ، اعتقاد به يك وجود مطلق هرچند در آينده را در پى داشته و لازمهء خود مىداند ، در حالى كه مبانى ماترليسيم ديالكتيك ، پيدايش « مطلق » را نمىپذيرد . به هر حال لنين از خطر التقاط در مكتب ماترليسيم ديالكتيك وحشت داشت و در پى جلوگيرى از بروز چنين تفكرى بود .
امّا اگزيستانسياليسم سارتر با اشكالات ذيل روبروست :
اولا : انسان به دليل نقصان خويش ، ضرورى الوجود نيست و در همهء مراحل حركت خود به خداوند نيازمند است . دليل اين نيازمندى در
هامش
( 1 ) . اگزيستانسياليسم و اصالت بشر ، سارتر ، ترجمه مصطفى رحيمى ، ص 76 .
( 2 ) . ر . ك : كتاب مذهب ، محمد على گرامى ، ص 34 .