به او بخشيد ، برد و نزديك يهودى رهن گذاشت ! ؟
كسى گفت : على عليه السلام را خليفه قرار مىدهيم .
عمر گفت : به خدا سوگند ، اگر او را خليفه كنيد شما را به راه حق وادار مىكند ، اگر چه مايل به حق نباشيد . « 1 »
عبدالرحمن بن عبدالقارى نقل مىكند كه عمر بن خطاب و فردى از انصار نشسته بودند ، و من هم آمدم در كنار آنان نشستم . عمر گفت : ما دوست نداريم افرادى گفتار ما را پخش كنند .
گفتم : ما با آن افراد نشست و برخاست نكنيم ؟
گفت : چرا مىتوانى گفتهء ما را به آن گروه و گروه ديگر بگويى ؟ سپس به انصارى گفت :
مردم دربارهء خلافت بعدى چه مىگويند ؟
انصارى عدهاى از مهاجرين را شمرد و اسمى از على عليه السلام نياورد .
گفت : چرا آنان اسمى از ابوالحسن عليه السلام نمىآورند ؟ به خدا سوگند ، سزاوارترين آنان على عليه السلام است كه آنان را بر طريقهء حق استوار مىكند . « 2 »
حال كه على معيار حق است اين سؤال پيش مىآيد كه چرا مردم از پذيرش حق سرباز زدند و به راحتى او را كنار گذاشتند ! ؟
پاسخ اين سؤال را از سؤالى كه يونس بن حبيب نحوى و عثمانى ( طرفدار عثمان ) از خليل بن احمد پرسيد ، روشن مىشود .
يونس بن حبيب كه خود از شاگردان خليل است ، از استاد خود چنين مىپرسد :
مىخواهم سؤالى را مطرح نمايم ، آيا پاسخ آن را از من پنهان نمىكنى ؟
گفت : از اينگونه طرح كردن ، معلوم مىشود پاسخ اين سؤال دشوارتر است . تو نيز پاسخ را پنهان كن .
هامش
( 1 ) . كنز العمال ، ج 5 ، ص 735 .
( 2 ) . همان ، ج 5 ، ص 736 . اين روايت را بخارى نيز در كتاب الادب المفرد در باب « كسى كه دوست دارد سرّ را پنهان كند » به شمارهء 582 ، آورده است .