به قسمت عقب هر چيزى عجز مىگويند .
الكاهل : قسمت بالاى پشت .
فرغماً لمعاطس : رغم ، به فتح اوّل و سكون ثانى ، خاك آلوده شدن ، مكروه داشتن و خوار شدن و كارى به عكس كردن . معاطس جمع مَعْطِس ، به فتح ميم و سكون عين بر وزن مَجلس ، بينى ، يعنى در اثر وارونه كارى و جا به جا كردن مسئله خلافت و امامت ، بينىِ قوم خاك آلود شد . كنايه از ذلت و خوارى آن قوم است .
لعمرى : به فتح اوّل ، قسم است و مرفوع است ؛ چون مبتدا و خبرش محذوف است و تقدير آن چنين است : لعمرى قسمي يعنى قسم به جانم . « 1 » و اگر لَعمُر الله باشد ، تقدير آن به اين صورت است :
عمر الله قسمي ؛
و معناى عمر الله ، بقا و دوام الهى است ، يعنى قسم به ابديت الهى . « 2 »
لَقِحَتْ : از لقاح ، يعنى حمل و بارور شدن .
نظِرَة : به فتح اوّل و كسر ظا ، انتظار كم .
رِيْثَما تُنتج : به زودى پى آمد و محصول آن دست مىدهد ، ريثما ، ظرف زمان ، منصوب به فتحه اضافه شده به « ما » مصدرى كه ساكن است و محلى از اعراب ندارد ؛ يعنى زمان كم .
ملاقع : جمع ملعقه ، چمچه و قاشق آهنى .
الْقَعْب : قدح چوبى .
عبيط : تازه .
ذعاف : بر وزن غراب ، ستم .
مبيد : مُهلِك .
غِبّ : عاقبت .
طيبوا : از طاب ، بدون اكراه به كارى راضى شدن .
هامش
( 1 ) . غياث اللغات .
( 2 ) . النهاية ، ج 3 ، ص 298 .