برخى از آنان مىگويند : به من اجازهء عدم شركت را بده و مرا به فتنه نينداز . آگاه باش در عين اجتناب از فتنه در فتنه فرو رفتند و جهنم بر كافران احاطه دارد .
يكى از منافقان ، عذر عدم شركت را با اين منطق بيان مىكند : چون من شيفتهء زنان هستم ، مىترسم دل باختهء زيبارويان رومى ( بنى الاصفر ) بشوم . خدا در جواب اين عذر وقاحتآميز فرمود : هشيار باش ! با اين ترك جهاد ، خود در فتنه افتادند ؛ زيرا با اين عذر دروغ و بهانه جويى ، در صدد فرار از جنگ مىباشند . و گرنه كسى كه عازم جهاد در راه خدا مىباشد ، شيفتهء محبوب واقعى خود مىباشد :
به حقش كه تا حق جمالم نمود * دگر هر چه ديدم خيالم نمود
چنين فردى ، محبوبى برتر از جمال ازلى ندارد پس با كمال اخلاص جانش را نثار مىكند . و چنين دل باخته و متيّمى « 1 » را با زيبارويان چه كار . پس آن كسى كه عذر مىآورد كه از فتنهء زيبارويان در هراسم ، دروغ مىگويد ؛ شوق جنگ ندارد و ذوق لقاءالله در سرش نيست . چنين فرد متخلفى كافر است و جهنم بر كافران احاطه دارد .
از نظر شريكة القرآن اين ابتدار و شتاب به ربودن خلافت ، شتاب خاصى بود ؛ چون فرمود : ابتداراً يعنى ابتَدَرَ هُم ابتداراً ؛ شتاب كرديد ، ولى شتابى مخصوص .
ابنابىالحديد در بيان اين شتاب چنين مىگويد :
عمر در پيشاپيش او ( ابوبكر ) مىدويد و آن قدر نعره زده بود كه دهانش كف كرده و اطرافيانش كه پيراهنهاى صنعا ( پايتخت يمن ) در تن داشتند او را احاطه كرده بودند . در بين راه هر كس را مىديدند به شدت او را مىزدند و به پيش مىكشيدند و از او با ماليدن دستش به دست ابوبكر ( چه بخواهد و چه نخواهد ) بيعت مىگرفتند ! « 2 »
همچنين ابن ابىالحديد در مقام اعتذار به ترس از فتنه ، از قول عمر چنين نقل مىكند :
ابن عباس از عمر نقل مىكند كه در منبر گفت :
فَلمَّا خفتُ الاختلافَ قلتُ لأبيبكر :
ابسطْ يَدَك أُبايُعك . . .
؛ همان وقت كه از اختلاف ترسيدم ، به ابوبكر گفتم : دستت را بگشا تا با تو بيعت كنم . او هم دستش را گشود و من با او بيعت كردم . . . چون ترسيدم اگر بيعت نگرفته محل را ترك كنم و بيعت با ديگرى اتفاق بيفتد ، در چنين حالى يا بايد با آن شخص « 1 »
هامش
( 1 ) . اقتباس از دعاى كميل : واجْعَلْ قَلْبِي بِحُبّكَ مُتيّماً ؛ قلب مرا اسير و شيداى حب خود قرار ده .
( 2 ) . شرح نهج البلاغه ، ج 1 ، ص 219 .