بيض : جمع « ابيض » ؛ سفيد پوستان .
خماص : جمع « اخمص » ، گرسنگان .
في نفرٍ من البيضِ الخماص ؛
در ميان گروهى از سفيدرويان گرسنه بر اثر روزه ( كنايه از اهل ورع و تقوا ) .
شَفَاء : كنار هر چيز . شفا حُفرة ؛ كنار گودال .
مُذقة : آب اندك ؛ «
مذقة الشارب
» نوشيدن يك جرعه آب .
نُهْزَة : فرصت .
قُبسة : شعلهء كوچك آتش . «
قَبَسَةُ العَجلان
» ؛ شعلهاى از آتش كه شخص با شتاب و عجله بردارد . ( كنايه از حقارت و پستى در برابر قدرتهاى بزرگ آن عصر ) .
مَوطَأٌ : لگدكوب .
« مُوطَأٌ الأقدام »
مثل مشهورى است در ذلت و مغلوبيت . در اين جا مراد ، لگدكوب ملتهاست .
الطَرْق : گنداب ، آب آميخته به بول شتر .
تقتاتون : از « قوت » به معناى غذا . يعنى آذوقهء خود قرار مىداديد .
القِدّ : پوست بز دباغى نشده ( كنايه از اشياى پست ) احتمال دارد « قديد » باشد يعنى گوشت خشك شده در آفتاب . در نسخهاى « ورق » ( برگ درخت ) است .
تقتاتون القدّ : پوست دباغى نشدهء چهارپايان را قوت قرار مىداديد . ( كنايه از وخامت اوضاع اقتصادى ) .
أَذلَّه : جمع « ذليل » ؛ خوارها و زبونها .
خاسئين : جمع « خاسى » ؛ ذليل و رانده شده ( كنايه از مطرود بودن ) . در آيهء شريفه است :
« كُونُوا قِرَدَةً خاسِئِينَ » ؛ « 1 » ( خطاب به طاغيان بنىاسرائيل ) بوزينه بشويد در حالى كه پست و رانده شدهايد . در دعاست . و اخْسأ شيطاني ؛ شيطانِ مرا ذليل و از من دور كن .
يتخطّفكم : بربايند ، از « تخطّف » ، ربودن با سرعت .
أنقذكم : شما را نجات بخشيد .
اللَّتيا و الّتي : رويدادهاى بزرگ و كوچك .
هامش
( 1 ) . بقره ( 2 ) آيهء 65 ؛ اعراف ( 7 ) آيهء 166 .