دارا بودن علم اسما ، اين صلاحيت و توانايى را بهطور انحصارى دارند كه همهء افكار را در چهار چوب قرآن تفسير نموده و افكار را قانع كنند تا مجالى براى اختلاف باقى نماند .
چون غير معصوم بر چنين كارى قادر نيست ، به ناچار هر كسى افكار خود را اصل قرار مىدهد و طبق خواسته و عواطف و افكار و آراى خود ، بدون توجه ، قرآن و سنت را همانگونه تفسير خواهد نمود .
منشأ اختلاف اين جاست ؛ هرج و مرج در عقايد به وجود مىآيد و به جهت فقدان قيّم قرآن ، گروههاى مختلفى به نام اشاعره ، معتزله و . . . به وجود مىآيد و پيروان هر فرقه ، پيروان فرقهء ديگر را تكفير و لعن مىنمايد ، مثلًا در اثر اختلاط با دانشمندان يهود و مسيحى ، تفسير قرآن پر از افسانههاى اسرائيلى و مسيحيت گرديد و چون تاريخ بنىاسرائيل در قرآن كريم به اختصار آمده مسلمانان مايل بودند به تفصيل بشنوند و زمينهاى براى ورود چنين افسانههايى به وجود آمد .
در تفسير طبرى سند روايتها به وهب بن مُنّبه منتهى مىشود . وى يكى از يهوديان يمن بود كه اسلام را پذيرفت و كتب يهود را تتبع نموده و بدون بحث و تدقيق ، داخل تفسير قرآن مىكرد . به گفتهء ابن خلدون مسلمانها نيز از وى نقل مىكردند . چنان كه در تفسير آيات مربوط به مسيحيت سلسلهء سند به ابن جريح عبد الملك بن عبد العزيز جريح مكى منتهى مىشود كه در تذكرة الحفاظ گفته :
انّه مِنْ أصلٍ رُومي ؛
وى اصلًا رومى ( مسيحى ) بود . بعضى مىگويند : او جعل حديث مىنمود . « 1 »
هامش
( 1 ) . نمونهء ديگرى از اختلاف عقيده را كتاب الإمام الصادق و المذاهب الأربعة ، ج 4 ، ص 451 - 457 كه به حوادث خونبار منجر شد ، چنين بيان مىكند :
مسئلهء اين كه قرآن مخلوق و حادث است يا مثل ذات احديث قديم است و در اوايل قرن دوم هجرى مطرح شد . يكى از دانشمندان به نام جعدبن درهم علناً آن را مطرح كرد ؛ اما به وسيله فرماندار عراق ، خالدبن عبدالله قسرى كشته شد و پس از كشته شدنِ وى ، ديگر خبرى از مسئلهء فوق نبود تا در زمان هارون الرشيد معتزله نهضت علمى به راه انداخته و عليه جمود فكرى قيام كردند ؛ اما آنها با اين كه طرف دار مخلوق بودن قرآن بودند از ترس هارون الرشيد كه به شدت از قديم بودن قرآن دفاع مىكرد نتوانستند كارى از پيش ببرند تا زمان مأمون و دوران ظهور فلسفه و انتقاد . مأمون طرف دار آزادى فكر و دوست دار علم و دانشمندان بود .
مهمترين مسئلهء بحث در كلام خداوند يعنى اين كه آيا قرآن قديم است يا حادث ؟ رونق گرفت . معتزله فرصت را غنيمت شمرده اطراف مأمون را كه هم فكرشان بود گرفتند . مأمون نيز با آغوش باز از آنان استقبال كرد تا آنجا كه معتزله اختياردار و صاحب نفوذ دربار مأمون شدند و در همهء شؤون مملكتى خصوصاً در سياست دخالت نمودند و با در دست گرفتن قدرت ، دشمنان خود را كه قائل به قدمت قرآن بودند شكنجه دادند .
دادگاه تشكيل مىدادند و دانشمندان و قاضيان را مىآوردند . هر كدام را كه قائل به خلق و حدوث قرآن بود آزاد و هر كس را كه اين عقيده را قبول نداشت مورد شكنجه و توهين قرار مىدادند و مؤرخان اسلام از اين حادثه به « محنت خلق قرآن » تعبير كردهاند .
مأمون به حدى در اين مسئله پا فشارى داشت كه همهء فقها و محدثين را الزام نمود كه بايد به خلق قرآن معتقد باشند . سرانجام نامهاى به فرماندارش ، اسحق بن ابراهيم ، در بغداد فرستاد و فرمان داد همهء قاضيان و محدثين را احضار نموده و آنان را در موضوع خلق قرآن امتحان نمايد . نيز به همهء اطراف مملكت اسلامى بخش نامه صادر كرد كه مردم را به پذيرش عقيدهء خلق قرآن وادار نمايند . نيز در نامهء ديگرى به فرماندارش در بغداد نوشت كه علما و قضات را جمع نموده و عقيدهء خلق قرآن را به آنها پيشنهاد و الزامى بودن قضيه را اعلام نمايد . فرماندار بغداد امتثال امر كرد و همهء فقها را گرد آورد و آخرين نامهء خليفهء عباسى را بر آنها خواند . همهء فقها به جز احمدبن حنبل و معدودى ديگر از علما اظهار موافقت نمودند . فرماندار بغداد دستور داد همه رابه زنجير بستند . فرداى آن روز مجدداً آنان را امتحان كرد . جز احمدبن حنبل ، همه به خلق قرآن اعتراف نمودند . حاكم بغداد جريان را به مأمون نوشت . او فرمان داد كه احمدبن حنبل و محمدبن نوح را زنجير به گردن ، روانهء حضور خليفه نمايد . در بين راه خبر مرگ مأمون رسيد و محمدبن نوح قبل از مراجعت به بغداد در بين راه در گذشت و احمدبن حنبل بر وى نماز گذارد . اما اين داستان خفت بار با مرگ مأمون پايان نيافت ؛ بلكه به شدت اوج گرفت و در عهد معتصم و واثق بزرگترين حادثهء روز بود .
اين نمونه و صدها نمونهء ديگر ، مسلمانان را به خود مشغول مىداشت و قرآن و سنت در ميان آنان بود ، اختلاف و هرج و مرج در عقيده حكم فرما بود . چنانچه با اين كه به قيّم قرآن يعنى ائمهء معصومين عليهم السلام رجوع مىكردند دچار اين همه لغزش و انحراف نمىشدند .
شيخ صدوق - رضوان الله عليه - از محمد بن يقطين روايت كرده كه او گفت : امام هادى عليه السلام طى نامهاى به برخى از پيروان خود در بغداد چنين نوشتند :
بسم اللّه الرحمن الرحيم ؛ عَصَمَنا اللهُ وإيّاكَ مِنِ الفتنة فَإنْ تَفعل فَقد أعظمَ بها نعمةً و إِن لا تفعلْ فهى الهلَكةُ نحنُ نرى أَنّ الجدالَ في القرآنِ بدعةٌ اشتركَ فيها السائِلُ والمُجيبُ فَتَعاطيِ السائل ما ليس له و تكلّفِ المُجيب ما ليسَ عليه ، و ليسَ الخالقُ إلّااللّه و سواه مخلوقٌ و القرآنُ كلامٌ لا تجعل اسماً من عِندك فتكونَ مِن الظالمينَ جَعَلنا اللّهُ و إيّاكم من الذينَ يَخشونَ ربّهم بالغيبِ و هم من الساعةِ مشفقون .
بسم الله الرحمن الرحيم ؛ خدا ما و شما را از فتنه مصون بدارد . اگر مصون داشت بزرگترين موهبت است و اگر محفوظ نداشت در هلاك هستيم . ضمير تفعل به « عصمت از فِتَن » بر مىگردد يعنى اگر عصمت از فتنهها حاصل شد چه نعمت بزرگى است و اگر حاصل نشد ، هلاكت اخروى است ) .
به عقيدهء ما مجادله در قديم يا حادث بودن قرآن بدعت است كه سؤال كننده و پاسخ دهنده هر دو در گناه آن شريك هستند ؛ زيرا سؤال كننده چيزى را كه موظف به سؤالش نيست پرسيده و جواب دهنده چيزى را كه بر عهدهء او نيست جواب داده و آفريدگار جز خدا نيست و غير از خدا همه مخلوق او هستند . قرآن كلام است ، از پيش خود بر آن نامگذارى مكن كه در نتيجه از ستم كاران خواهى بود . خداوند ما و شما را از افرادى كه از خداىِ پوشيده از چشمها و از روز قيامت مىترسند ، قرار بدهد .