قرآن برگشت همه چيز را به خدا ، و سعادت را در گرو وابستگى به او مىداند و در باطن ، اساس دين همان توحيد و خداشناسى است . در اصلاح عمل هم چون او احاطهء كامل به همه مخلوقات دارد و از رمز و سرّ طبيعت و سرشتها آگاهى كامل دارد بايد حد و مرز كارها و به عبارت ديگر دستورالعمل و قانون بشر را بيان نمايد . به اين نكته اشاره مىفرمايد :
« كُتِبَ عَلَيْكُمُ القِتالُ وَهُوَ كُرْهٌ لَكُمْ وَعَسى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَعَسى أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَهُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَاللَّهُ يَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ » ؛ « 1 »
جنگ و كارزار بر شما مؤمنان حتمى شد . چه بسا اين جنگ مطابق ميل شما نباشد اما صلاح شما در آن است . چه بسا چيزى را دشوار مىداريد ولى در واقع به خير و صلاح شماست .
چه اين كه خداوند متعال مىداند و شما نمىدانيد .
نيز در آيهء ديگر است : « أَلا يَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَهُوَ اللَّطِيفُ الخَبِيرُ » ؛ « 2 » آيا خدايى كه خلق فرموده نمىداند ؟ در حالى كه او لطيف و آگاه است . خلق كردن مستلزم احاطهء كامل به مصنوع خود مىباشد و هيچ پردهاى مانع از احاطهء او نيست . بنابراين قانون بايد فقط از ناحيهء او باشد : « أَلا لَهُ الحُكْمُ » و چون ذات متعال حق است و حقيقت كمال و سعادت از او سرچشمه مىگيرد آنچه كه وابسته نباشد باطل محض است ؛ زيرا بعد از حق ، ديگر واسطهاى ميان حق و باطل نيست ؛ يا حق است و يا گمراهى . « فَماذا بَعْدَ الحَقِّ إِلّا الضَّلالُ » ؛ « 3 » بعد از حق جز ضلالت نيست .
از اين جا به خوبى روشن مىشود كه چرا اسلام اساس سعادت را در استوار كردن عقيده بر مبدأ و ايمان و تسليم در برابر او قرار داده است كه انسان در كارهايش در باطن و نيت هدفى جز اتكا به او نداشته و همهء كارهايش مطابق برنامهاى باشد كه او به وسيلهء سفيران خود فرستاده .
هامش
( 1 ) . بقره ( 2 ) آيهء 216 .
( 2 ) . ملك ( 14 ) آيهء 67 .
( 3 ) . يونس ( 10 ) آيهء 32 .