روابط جرهم با خاندان اسماعيل به هم خورد و جنگهايى ميان فرزندان اسماعيل عليه السلام و جرهم در گرفت . پس از زد و خوردها فرزندان اسماعيل پيروز شدند و قبيلهء جرهم را از سرزمين حجاز راندند . مردى به نام عمرو بن الحى فرمانرواى مكه و اطراف گرديد . تا اين كه او بيمار شد و به وى گفتند : در بلقا از سرزمين شام چشمهء آب گرمى است كه شفابخش است . عمرو به قصد معالجه به سمت شام عزيمت نمود و با ورود به آن چشمه بهبودى يافت . ديد مردم شام بتها را مىپرستند . وى كه از سرزمين توحيد مهاجرت كرده بود ، از اين عمل پرسيد . گفتند : « اينها مجسمهء اجرام آسمانى است كه در اوضاع و حوادثى كه در روى زمين رخ مىدهد مؤثر هستند . همچنين پيكرهء مردان عالى قدر هستند كه ما از آنها يارى مىجوييم و آنها نيز ما را يارى مىنمايند . چنان كه به وقت خشك سالى با استمداد از آنها باران فرو مىريزد . عمرو به سختى تحت تأثير قرار گرفت .
يكى از آن پيكرهها را از آنها درخواست نمود تا به همان خوشبختى كه آنان از آن برخوردار هستند برسد . آنان هم هبل و اساف و نائله را به وى بخشيدند و عمرو در مراجعت ، هبل را بر بام كعبه قرار داد .
مردم را به پرستش آنها دعوت كرد و به ترويج بت پرستى همت گماشت در اثر نفوذى كه در آن سرزمين داشت مردم يكتا پرست حجاز به آيين شرك و بت پرستى گرويدند و چون از خاندان ابراهيم بودند خود را « حنفا » مىناميدند . پس از اين ماجرا توحيد و حنفا اسمى بدون مسمى شد و شايد روى همين جهت است كه قرآن كريم با اصرار تمام دين توحيد و يگانهپرستى را كه مخالف بتپرستى است « حنيف » و « حنفا » مىنامد .
دليل گرايش شديد عرب به بتپرستى
آنچه عرب را به شدت به پرستيدن بت نزديك مىنمود آن بود كه كعبه محبوبيت و موقعيتى خاص در ميان ملل مختلف يهود ، نصارى ، مجوس و بت پرستان ديگر داشت .
مسافرى از شهر مكه مراجعت نمىكرد مگر اين كه از سنگهاى مكه چند قطعه براى تبرك همراه خود مىبرد و همان را مورد ستايش قرار مىداد و برگرد آن طواف مىكرد و