نماز صبح را گزاردم و تا طلوع خورشيد تعقيبات را به جاى آوردم . سپس با ابو محمد ( عليه السلام ) خداحافظى كرده به خانهام رجوع نمودم . سه روز بعد مشتاق ديدن ولى الله شدم ، لذا نزد آنان رفتم . از اتاق سوسن آغاز كردم ولى اثرى از او نديدم ، و سخنى هم از آنان به گوشم نرسيد و خوش نداشتم سؤال كنم . حضور ابو محمد ( عليه السلام ) رسيدم و خجالت كشيدم سراغ بگيرم ، خود ايشان سخن آغاز كرده فرمودند : اى عمه ! او در سايهى لطف ، حفظ ، ستر و غيب خداست تا آنكه خداوند به دو اذن دهد ، پس چون خداوند مرا از دنيا برد و ديدى شيعيانم دچار اختلاف شدهاند ، افراد مورد اطمينان آنها را از اين مطلب آگاه كن و نزد تو و ايشان پوشيده باشد ، زيرا خدا ولى خويش را از خلق غائب ميگرداند و از بندگان ميپوشاند ، و هيچ كس او را نميبيند تا آنكه جبرئيل براى او اسبش را بياورد لِيَقْضِي اللهُ أَمْراً كَانَ مَفْعُولاً ، ( 1 ) تا خداوند كارى را كه انجام شدنى بود به انجام رساند . » همان / 143 در قسمتى از روايتى ديگر نقل ميكند : « خبر فرزندى را كه برايمان به دنيا آمده كتمان كن ، و احدى را از آن با خبرنساز تا زمان مقرّر به سر آيد ، من نيز نزد مادرش آمدم و با آنها خداحافظى كردم . » ( 2 ) المجدى فى انساب الطالبيين / 131 از علان كلابى روايت ميكند : « من با ابو جعفر محمد بن على بن محمد بن على الرضا ( عليهم السلام ) كه سنّ كمى داشت رفاقت داشتم . شخصى با وقارتر ، پاكتر و جليلتر از او نديدم . امام هادي ( عليه السلام ) او را در كودكى در حجاز گذاشته بود ، و در جوانى نزد پدر آمد . او همراه برادرش امامعسكري ( عليه السلام ) بود و از او جدا نميشد . ايشان هم با او مأنوس بود ولى با [ ديگر ] برادرش جعفر گشاده رويى نميكرد . علان گويد : ابوجعفر ( رحمه الله ) برايم گفت : عمهام حكيمه ، مولايم ابو محمد [ امامعسكري ( عليه السلام ) ] را دوست ميداشت ، در حقّش دعا ميكرد ، و آرزو مينمود فرزند او را ببيند . ابو محمد كنيزى داشت كه نرجس و پيشتر صقيل نام داشت . شب نيمهى شعبان ،
فرهنگ موضوعي احاديث امام مهدي ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 944
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص٩٤٤
هامش
( 1 ) . سورهى انفال / 42
( 2 ) . و نيز دلائل الامامة / 269 ، كمال الدين 2 / 424 ، 430 و 426 ، غيبت شيخ طوسى / 142 با دو سند ، 143 و 147 ، روضة الواعظين 2 / 256 و اعلام الورى / 394