تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ موضوعي احاديث امام مهدي ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 945

مساهمون:

ص٩٤٥
حكيمه نزد ابو محمد رفت و برايش دعا كرد . او فرمود : اى عمه ! امشب را نزد ما بمان ، بابت امرى كه رخ مي‌نمايد . حكيمه گويد : من كنيزان ابو محمد را از نظر گذراندم لكن اثر حمل در آنان نيافتم . در نرجس نيز نيك دقت نمودم ولى اثرى نديدم . هنگام فجر نرجس به اضطراب افتاد . من به كمك او رفتم كه خوابى عظيم مرا فرا گرفت . نفهميدم چه كردم جز آنكه مولود را بر دست خود ديدم . آن را كه مختون و پاكيزه بود نزد ابو محمد آوردم . او را گرفت و بر پشت و چشمش دست كشيد ، زبان در كامش قرار داد ، در گوشى اذان و در ديگرى اقامه گفت و به من سپرد و فرمود : اى عمه ! نزد مادرش ببر ، من همين كار را انجام دادم . او آن را گرفت و بوسيد و به من داد . آنگاه پرده‌اى ميان من و آقايم ابو محمد قرار گرفت و چون كنار رفت ، ايشان را تنها يافتم . عرضه داشتم : مولاى من ! كودك چه شد ؟ فرمودند : آنكه به دو شايسته‌تر است او را گرفت ، چون روز هفتم شد نزد ما بيا . روز هفتم رفتم و كودك را در مقابل ايشان مشاهده كردم ، جامه‌هايى زرد در بر داشت ، و عظمت و نورى داشت كه مرا مبهوت ساخت . گفتم : آقاى من ! آيا درباره‌ى اين مولود مبارك مرا آگاه مي‌سازيد ؟ فرمودند : عمه ! اين يارى بخش اولياى خدا و انتقام گيرنده از دشمنان اوست ، خدا به دو انتقام ما را مي‌گيرد و الفت ما را گرد مي‌آورد . . . پس من به شكرانه به درگاه خدا به سجده افتادم . من پس از آن نيز نزد ايشان مي‌رفتم ، ولى كودك را نمي‌ديدم ، روزى گفتم : مولاى من ! سيد و منتظَر ما چه شد ؟ فرمودند : او را به كسى سپرديم كه مادر موسى پسرش را نزد او وديعه گذارد . » كمال الدين 2 / 507 از احمد بن ابراهيم نقل مي‌كند : « در سال 262 نزد حكيمه دختر امام محمد بن على الرضا و خواهر صاحب العسكر امام هادي ( عليهم السلام ) رفتم و از پس پرده سخن گفتم و از اعتقاد او پرسيدم ، او هم امامانى را كه به آنان اعتقاد دارد نام برد ، و در ادامه گفت : و حجت بن الحسن بن علي . گفتم : خدا مرا فدايت گرداند ، آيا او را ديده‌ايد ، يا خبر او را شنيده‌ايد ؟ پاسخ داد : خبر