تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ موضوعي احاديث امام مهدي ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 943

مساهمون:

ص٩٤٣
در مورد [ ولادت ] ولى خدا مشغول بود . پيش از وقتى كه هر شب براى نماز شب برمي‌خاستم برخاسته نماز را به جاى آوردم تا آنكه به وتر رسيدم . در اين هنگام سوسن هراسان از جا پريد و بيرون رفت و وضو ساخت ، آمد و نماز شب را خواند و به وتر رسيد . در دلم خطور كرد كه فجر نزديك شده است ، از جا بلند شدم تا آسمان را نگاه كنم ، ديدم فجر اول طلوع كرده است ، و نسبت به وعده‌ى ابو محمد ( عليه السلام ) دلم به ترديد افتاد . ايشان از اتاقش صدا زد : ترديد نكن ، و گويا هم اينك رخ مي‌دهد و آن را مي‌بينى إن شاء الله تعالي . من با شنيدن اين سخن ، از امام ( عليه السلام ) ، به خاطر آنچه در دلم قرار گرفت خجالت كشيدم و با همين حالت خجلت به اتاق بازگشتم ، به ناگاه ديدم او نماز را قطع كرد و هراسان بيرون آمد ، در كنار در اتاق با او مواجه شده گفتم : پدر و مادرم فدايت ، آيا چيزى احساس مي‌كني ؟ گفت : آري ، اى عمه ! امر سختى را احساس مي‌كنم ، گفتم : اگر خدا بخواهد هيچ ترسى بر تو نيست ، بالشى را برداشتم و در اتاق انداختم ، او را بر آن نشاندم و خود بسان قابله در مقابل او نشستم ، دست مرا گرفت و به سختى فشرد ، آنگاه ناله‌اى كرد و شهادتين را گفت . من پايين را نگاه كردم و يكباره ولى الله ( عليه السلام ) را مشاهده نمودم كه بر اعضاى سجود به زمين افتاده است ، او را از كتف‌هايش گرفته ، در آغوش نشانيدم و ديدم پاكيزه و نظيف است ، ابو محمد ( عليه السلام ) مرا صدا زدند : عمه ! بيا و پسرم را بياور . او را آوردم و به ايشان دادم ، با زبان چشمان او را مسح كردند و او آن را گشود ، سپس آن را داخل دهان كودك گذاردند و كامش را برداشتند ، آنگاه در گوش‌هاى او گذاشتند ، او را در دست چپ نشاندند و ولى الله درست نشست ، دست بر سر او كشيدند و فرمودند : پسرم ! به قدرت خدا سخن بگو ، ولى خدا ( عليه السلام ) از شيطان رجيم به خدا پناه جست و چنين آغازيد : بسم الله الرحمن الرحيم ، وَنُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الأرض وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ . وَنُمَكِّنَ لَهُمْ فِي الأرض وَنُرِي فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَجُنُودَهُمَا مِنْهُمْ مَا كَانُوا يَحْذَرُونَ ، و بر رسول‌خدا ( صلى الله عليه وآله ) ، اميرالمؤمنين و يك يك ائمه تا پدرش ( عليهم السلام ) درود فرستاد . ابو محمد ( عليه السلام ) او را به من دادند و فرمودند : عمه ! او را نزد مادرش بازگردان تا تَقَرَّ عَيْنُهَا وَلا تَحْزَنَ وَلِتَعْلَمَ أَنَّ وَعْدَ اللهِ حَقٌّ ، من نيز او را بازگرداندم ، و هنگامى بود كه فجر دوم طلوع كرده بود .
فرهنگ موضوعي احاديث امام مهدي ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 943 | الشيخ علي الكوراني العاملي