و فرمود : او را بگير و حفظ كن ، تا آنكه خدا دربارهاش اذن دهد ، زيرا او امر خود را به انجام ميرساند . به ايشان گفتم : اين پرنده و اين پرندگان چيستند ؟ فرمودند : اين جبرئيل بود و اينان فرشتگان رحمت ، آنگاه فرمودند : عمه ! او را به مادرش بازگردان كَي تَقَرَّ عَيْنُهَا وَلا تَحْزَنَ وَلِتَعْلَمَ أَنَّ وَعْدَ اللهِ حَقٌّ وَلَكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ ، ( 1 ) تا چشمش روشن شود و غم نخورد و بداند كه وعدهى خدا درست است ، ولى بيشترشان نميدانند . من نيز او را به مادر برگرداندم . چون به دنيا آمد پاكيزه و نظيف بود ، و بر ساق دست راستش نوشته شده بود : جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقاً ، ( 2 ) حق آمد و باطل نابود شد . آري ، باطل همواره نابودشدنى است . » نگارنده : ظاهراً در اين روايت تقديم و تأخيرى رخ داده است و اين سخن جناب حكيمه : پرندگانى سبز ما را احاطه كردند ، قسمت پايانى روايت بوده است . چنين امرى در روايات طولانى متضمن جريانات متعدد طبيعى است . غيبت شيخ طوسى / 140 از ابوعبد الله مطهرى از جناب حكيمه : « نيمهى شعبان سال دويست و پنجاه و پنج امامعسكري ( عليه السلام ) سراغ من فرستاده فرمودند : اى عمه ! امشب را نزد من افطار كن ، زيرا خداى عزوجل تو را به ولى و حجّت خود بر خلق ، كه خليفهى من پس از من است مسرور خواهد ساخت . من بسيار شادمان شدم و لباسهايم را پوشيده همان ساعت بيرون آمدم و خود را به ابو محمد ( عليه السلام ) كه در حيات خانه نشسته بود و كنيزان پيرامونش بودند رساندم ، عرضه داشتم : آقاى من ! فدايت گردم ، جانشين از كداميك خواهد بود ؟ فرمودند : از سوسن ، من آنها را نگاه كردم و تنها در سوسن اثر حمل ديدم . نماز مغرب و عشا را به جاى آوردم ، بعد از آن برايم سفرهاى آوردند و با سوسن افطار كردم و در يك اتاق مانديم . به خواب سبكى فرو رفتم ، بعد بيدار شدم و فكرم به وعدهى امام ( عليه السلام )
فرهنگ موضوعي احاديث امام مهدي ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 942
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص٩٤٢
هامش
( 1 ) . همان / 13
( 2 ) . سورهى اسراء / 81