تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ موضوعي احاديث امام مهدي ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 931

مساهمون:

ص٩٣١
به سرعت برخاستم و با كافور خادم فرستاده‌ى مولايمان امام هادي ( عليه السلام ) مواجه شدم ، او گفت كه ايشان مرا فرا مي‌خواند . پس لباس‌هايم را پوشيدم و نزد ايشان رفتم ، ديدم ايشان با پسرشان ابو محمد و خواهرشان حكيمه از پشت پرده سخن مي‌گفتند ، چون نشستم فرمودند : اى بشر ! تو از فرزندان انصار هستى و اين ولايت پيوسته در ميان شما بوده و خلف از سلف آن را ارث مي‌برد ، و شما ثقات ما اهل‌بيت هستيد . من تو را به فضيلتى شرافت مي‌دهم كه بدان بر شيعيان سبقت گيري ، با سرّى كه تو را از آن مي‌آگاهانم و [ آن اين است كه ] تو را براى خريد كنيزى مي‌فرستم ، آنگاه نامه‌اى با خطّ و زبان رومى نوشتند و با انگشتر خود آن را مهر كردند ، و كيسه‌اى زرد كه دويست و بيست دينار در آن بود بيرون آوردند و فرمودند : اين را بگير و به بغداد برو ، در ارتفاع روز بر معبر فرات حاضر شو و چون كشتي‌هاى اسيران كنارت رسيد و كنيزان از آن بيرون آمدند ، انواع خريداران از وكلاى فرماندهان بنى عباس و جماعتى از جوانان عراق آنان را احاطه مي‌كنند ، تمام روز از دور كسى را كه عمر بن يزيد برده فروش نام دارد زير نظر داشته باش تا آنكه او كنيزى را كه چنين اوصافى دارد بر خريداران عرضه كند ؛ دو جامه‌ى ضخيم حرير دربردارد ، و نمي‌گذارد پرده را كنار زنند يا او را لمس كنند ، و خريدار تنها مي‌تواند از پس پرده‌اى نازك او را ببيند . برده فروش او را مي‌زند و او هم به زبان رومى فرياد مي‌زند ، بدان كه او مي‌گويد : واى از هتك پوشش . در اين هنگام يكى از خريداران مي‌گويد : من او را به سيصد دينار مي‌خرم ، زيرا عفاف او بر رغبتم افزود ، او به عربى مي‌گويد : اگر در زى سليمان و بر سرير او در آيى هيچ رغبتى نسبت به تو نخواهم داشت ، پس بر مال خويش بترس ! برده فروش مي‌گويد : چه چاره كنم ، بايد تو را بفروشم ، آن كنيز گويد : عجله‌اى نيست و مي‌بايست خريدارى را برگزيد كه دلم به او و امانتدارى و ديانتش آرام شود . در اين هنگام نزد عمر بن يزيد برو و بگو : من نامه‌اى از برخى اشراف كه به زبان و خطّ رومى است با خود دارم و در آن كرم ، وفا ، كمال و سخاوت او ياد شده است ، اين را به كنيز بده تا از آن به اخلاق فرستنده‌ى آن پى برد ، و اگر به دو مايل شد و پسنديد ، من نسبت به خريد وكالت دارم .