تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ موضوعي احاديث امام مهدي ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 930

مساهمون:

ص٩٣٠
وارد كربلا شدم و فرزند غريب رسول‌خدا ( صلى الله عليه وآله ) را زيارت كردم ، آنگاه به بغداد و به سمت مقابر قريش آمدم ، و اين در نيم روز و اوج گرما بود و بادهاى گرم نيز مي‌وزيد . چون به مشهد امام كاظم ( عليه السلام ) رسيدم و نسيم آن خاك پوشيده از رحمت و پيچيده در باغ‌هاى غفران را استشمام نمودم ، با اشك‌هايى ريزان و نفس‌هاى بلند پياپى خود را بر آن قبر انداختم و اشك مانع نگاهم بود . چون اشك و ناله‌ام قطع شد چشمانم را گشودم و پيرمردى را ديدم كه كمر و شانه‌هايش خميده بود ، پيشانى و كف دستانش پينه بسته بود و به كس ديگرى كه همراه او در كنار قبر بود مي‌گفت : پسر برادر ! عمويت در اثر امور غيبى پيچيده و دانش‌هاى والايى كه آن دو آقا به دو سپردند و جز سلمان كسى توان برگرفتن آنها را ندارد ، به شرافتى عظيم دست يافته است ، عمر عموى تو ديگر به پايان رسيده است ، و در پيروان ولايت كسى را نمي‌يابد كه سرّ خود را با او بگويد ! من با خود گفتم : در طلب دانش خود را به هر درى زده‌ام و به زحمت و مشقّت بسيارى دچار شده‌ام ، ولى سخنى از اين پيرمرد به گوشم خورد كه از دانشى عظيم حكايت مي‌كند ! به دو گفتم : اى پيرمرد ! اين دو آقا كيانند ؟ گفت : دو ستاره‌اى كه در خاك سامرا آرميده‌اند ، گفتم : تو را به ولايت و شرافت مكانت اين دو آقا به جهت امامت و وراثت [ از رسول‌خدا ( صلى الله عليه وآله ) ] سوگند مي‌دهم ، من خواهان دانش آنان و در پى آثارشان هستم ، و سوگندهاى استوار ياد مي‌كنم كه اسرار آن دو سرور را حفظ كنم ، او گفت : اگر راست مي‌گويى احاديثى كه از راويان با خود همراه دارى را نشان ده ، من همچنين كردم و او چون كتاب‌ها و روايات همراه مرا بررسى نمود گفت : راست گفتي ، من بشر بن سليمان برده فروش از نسل ابو ايوب انصارى هستم ، من يكى از مواليان ابو الحسن و ابو محمد ( عليهما السلام ) و همسايه‌ى آنها در سامرا هستم . به دو گفتم : پس برادرت را با بيان برخى از امورى كه خود از آن دو مشاهده كرده‌اى گرامى دار ، صدا زد : مولاى ما امام هادي ( عليه السلام ) مرا در امور بردگان خبره گردانده بود ، و من جز با اجازه‌ى ايشان خريد و فروش نمي‌كردم ، و با اين كار از موارد شبهه ناك اجتناب مي‌نمودم ، تا آنكه آگاهى من در اين باره كامل شد و فرق بين حلال و حرام را خوب مي‌فهميدم . شبى در خانه‌ام در سامرا بودم و پاسى از آن گذشته بودم كه ناگهان كسى در را كوفت .