تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ موضوعي احاديث امام مهدي ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 932

مساهمون:

ص٩٣٢
بشر بن سليمان گفت : من هر آنچه را كه مولايم مشخص كرده بود مو به مو انجام دادم ، پس چون او نامه را ديد به شدّت گريست و به عمر بن يزيد گفت : مرا به صاحب اين نامه به فروش و قسم سختى خورد كه اگر به دو نفروشد خود را مي‌كشد ، من هم درباره‌ى قيمت با او به گفتگو پرداختم تا آنكه سر همان مقدار دينارى كه مولايم ( عليه السلام ) با من همراه كرده بود توافق كرديم ، او هم كيسه را گرفت و آن كنيز را - كه شادمان و خندان بود - به من داد . من او را به حجره‌اى كه در بغداد در آن مأوى داشتم بردم . آرام و قرار نداشت ، نامه‌ى مولايش ( عليه السلام ) را از جيب در آورد ، آن را مي‌بوسيد ، بر گونه و پلك مي‌گذاشت و بر بدن مي‌كشيد ، با تعجب گفتم : آيا نامه‌اى را مي‌بوسى كه صاحبش را نمي‌شناسي ؟ گفت : اى ناتوانى كه نسبت به جايگاه پسران پيامبران معرفتت اندك است ! گوش بسپار و دل را [ براى فراگيرى اين خبر ] خالى كن ؛ من مليكه دختر يشوعا پسر قيصر پادشاه روم هستم ، مادرم از نسل حواريون و به شمعون وصى مسيح منتسب است ، خبرى عجيب برايت مي‌گويم ، جدّ من قيصر مي‌خواست مرا كه سيزده سال داشتم به ازدواج پسر برادرش در آورد ، پس در قصر خود سيصد تن از نسل حواريين و كشيشان وراهبان ، هفتصد نفر از افراد بلند پايه و چهار هزار نفر از فرماندهان و اميران لشكر ورؤساى قبائل گرد آورد ، و از سلطنت عظيم خود تختى ساخته شده از انواع جواهر را بر فراز چهل پله در صحن قصر قرار داد . پس چون برادر زاده‌اش بر آن بالا رفت و صليب‌ها را بر گرداگرد او گرفتند ، و اسقفان نيز برخاسته اسفار انجيل را باز كردند ، صليب‌ها بر زمين فرو افتاد ، ستون‌ها به زمين نشست ، و برادر زاده از فراز سرير افتاد و از هوش رفت ! رنگ اسقف‌ها دگرگون شد و به هراس افتادند ، بزرگ آنها به پدر بزرگم گفت : اى پادشاه ! ما را از ملاقات اين امور منحوس كه بر زوال دين مسيحى و اين پادشاهى دلالت مي‌كند معاف داريد . پدر بزرگم اين را به فال بد گرفت و صدا زد : اين ستون‌ها و صليب‌ها را به پا داريد و برادر اين بخت برگشته‌ى بدكار - كه بيچاره پدر بزرگش - را بياوريد تا اين دختر را به همسرى او در آورم تا نحوست اين يك را به خوش يمنى او دفع كنم . پس چون چنين كردند ، همان واقعه رخ داد و مردم پراكنده شدند . پدر بزرگم با اندوه برخاست و داخل قصر خويش شد و