شرح
خطابى از مولا صادر شده كه نه مقام « بيان » احراز شده و نه « عدم البيان » لذا بايد بررسى نمود كه حكم مسئله چيست .
بعيد نيست ، بگوئيم : مقتضاى اصل اوّلى عقلائى « بيان » است يعنى : تا وقتى قرينهاى بر خلاف اصل مذكور ، قائم نشود ، مىگوئيم : متكلّم در مقام بيان تمام مراد استعمالى خود بوده ، نتيجتا مهمترين مقدّمهء حكمت - يعنى مقدّمهء اوّل - به وسيلهء همان اصل عقلائى ثابت مىشود و لزومى ندارد ، دليل خاصّى وارد شود كه اثبات كند ، مولا در فلان خطاب در مقام بيان بوده و شاهدش اين است كه وقتى به عمل اصحاب و مشهور مراجعه نمائيم ، مىبينيم آنها دائما و به سهولت به اطلاقات تمسّك مىنمايند به عبارت ديگر : هنگامى كه با مطلقى مواجه مىشوند ، چندان بحث نمىكنند كه آيا مولا در مقام بيان هست يا نه بلكه در مواردى كه دليلى نباشد كه مولا در مقام بيان نيست « 1 » به مطلقات تمسّك مىنمايند لذا از اين مسئله كشف مىكنيم در محاورات ، يك اصل عقلائى جريان دارد كه نامش كأنّ « اصالت البيان » است يعنى : هنگامى كه در بيان و عدم البيان ترديد نمايند ، مىگويند مولا در مقام بيان بوده .
اشكال : مشهور ، موضوع له و معناى حقيقى مطلق را ماهيّت مقيّد به شيوع و سريان مىدانند لذا مىگويند تا وقتى قرينهاى بر خلاف آن نيست ، مطلق را بر معناى حقيقى حمل مىنمائيم « 2 » .
جواب : شايد آنچه را به مشهور نسبت دادهاند ، منشأش اين باشد : ديدهاند مشهور در موارد شك به اطلاقات تمسّك مىكنند لذا نسبتدهنده ، نزد خود ، چنين محاسبه نموده :
مشهور با عدم احراز مقدّمهء اوّل حكمت به اطلاق تمسّك مىنمايند پس معلوم مىشود ،
هامش
( 1 ) - به عبارت ديگر : قرينهاى بر اهمال و اجمال نيست .
( 2 ) - نتيجتا تمسك آنها به اطلاقات ، مستند به اصل عقلائى مذكور نيست تا شاهدى بر صحت آن « اصل » باشد .