شرح
و ما اكنون به آن تفصيل نمىتوانيم بحث كنيم لكن دو نكته را توضيح مىدهيم براى اينكه معلوم شود راهى را كه ايشان پيمودهاند صحيح نيست تا باعث انحراف اعتقادى نگردد .
1 - آنچه راجع به ذاتى و « الذّاتى لا يعلّل » فرمودند درست است . يعنى قضيّهاى كه ضرورى شد ، ثبوت محمول براى موضوع ، ضرورى است و هر ماهيّتى ، ثبوت جنس و فصل ، برايش ضرورى است مثلا : الانسان حيوان ، يا الانسان ناطق ، يا الانسان حيوان ناطق ، هر سه قضيّه ضروريّه هستند و هيچكس نمىتواند از علّت آنها سؤال نمايد .
امّا اگر گفتيم الانسان موجود در اين صورت وجود و هستى براى انسان ضرورت ندارد چون انسان ماهيّتى دارد كه ممكن الوجود است يعنى ممكن است به وجود متصف بشود و يا نشود و در اين قضيّه سؤال از علّت صحيح است كه بگوئيم : لم صار الانسان موجودا ؟ يعنى انسانى كه نسبتش به وجود و عدم علىالسّويه است چه سبب شد كه جانب وجود برايش امتياز پيدا كرد مسلّما علّتى داشت كه وجود امتياز پيدا نمود .
اگر وجود نياز به علّت داشت آثار و لوازم و آن خصوصيّاتى كه بدنبال وجود مىآيد چگونه است . آيا آنها ضرورى يا ممكن هستند ؟
وقتى اصل وجود غير ضرورى بود و نياز به علّت داشت آثار وجود بطريق اولى محتاج به علّت هست چرا انسان فكر مىكند ؟ چرا انسان راه مىرود ؟ اينها نياز به علّت دارند .
سؤال : آيا عنوان اطاعت و عصيان و مهمتر مسئلهء شقاوت و سعادت ، از آثار وجود انسان است يا از لوازم و ماهيّت انسان « 1 » ؟ حقيقت سعادت و شقاوت كه به دنبالش
هامش
( 1 ) - براى توضيح بيشتر رجوع كنيد به : ايضاح الكفاية : 1 / 497 .