هذا « 1 » إذا لم يكن هناك أصل موضوعى آخر مثبت لقبوله التذكية ، كما إذا شك - مثلا في أن الجلل في الحيوان هل يوجب ارتفاع قابليته لها ، أم لا ؟ فأصالة قبوله لها معه محكمة ، و معها لا مجال لأصالة عدم تحققها ، فهو قبل الجلل كان يطهر و يحل بالفري بسائر شرائطها ، فالأصل أنه كذلك بعده [ 1 ] .
شرح
( 1 ) ( [ 1 ] - 3 - ( در شبههء حكميّه ) : يقين داريم كه حيوانى قابليّت تذكيه دارد لكن حالتى برآن عارض شده است كه ما شك در بقاء قابليّت تذكيه آن داريم .
مثال : حيوانى است كه مسلّما قابليّت تذكيه داشته لكن چون جلل و نجاست خوارى بر او عارض شده است ما شك مىكنيم كه آيا اين حالت سبب مىشود كه حيوان قابليّت تذكيهاش را از دست بدهد يا نه ، حكم فرض مذكور چيست در اين فرض اصالة الاباحه جارى نمىشود لكن يك اصل موضوعى كه موافق با اصالة الاباحه است جارى مىگردد و مىگوئيم آن حيوان قابليّت تذكيه دارد و حكم به حلّيّت آن مىكنيم .
تذكّر : در اين فرض مصنّف به دو صورت استصحاب بقاء قابليّت تذكيه را جارى مىكنند .
الف - به صورت استصحاب تنجيزى : قبل از عروض جلل ، آن حيوان قابليّت تذكيه داشت اكنون كه عذره خوار شده است ما شك داريم كه قابليّت تذكيهء آن از بين رفته است يا نه لذا مىگوئيم : اصل بقاء قابليّت تذكيه جارى مىشود و مجالى براى اصل عدم قابليّت نيست .
ب - به صورت استصحاب تعليقى : آن حيوان ، قبل از عروض جلل اگر تذكيه مىشد حلال و پاك بود « 2 » و لكن بعد از عروض جلل ما شك پيدا كردهايم كه اگر او را بكشند آيا حلال و طاهر است يا نه لذا مىگوئيم همان حكم قبل از عروض جلل باقى است و اگر
هامش
( 1 ) - اينكه در فرض اوّل گفتيم استصحاب عدم قابليّت جارى مىشود در صورتى است . . .
( 2 ) - حلّيت و طهارت آن حيوان معلّق بر تذكيه بود .