و إلا فإن كان لأجل احتمال وجود قرينة فلا خلاف في أن الأصل عدمها ، لكن الظاهر أنه معه يبنى على المعنى الذي لولاها كان اللفظ ظاهرا فيه ابتداء ، لا أنه يبنى عليه بعد البناء على عدمها ، كما لا يخفى [ 1 ] .
شرح
( 1 ) [ 1 ] - 2 : اگر كلامى از متكلّمى صادر شد و ما احتمال داديم كه قرينهاى بر خلاف ظاهر همراه آن كلام بوده است ، يعنى شك در وجود قرينه پيدا كرديم ، در اين صورت حكم مسئله چيست ؟ ( يعنى ظهور كلام را بهطور قطع پيدا نكرديم ) .
مثال : متكلّم گفت رأيت اسدا و ما احتمال مىدهيم قرينهاى بر خلاف ظاهر همراه اين جمله بوده است ( مثلا احتمال مىدهيم جمله چنين بوده است : رأيت اسدا يرمى ) .
مرحوم مصنّف مىفرمايند حكم مسئله ، اين است كه ما اصالة عدم القرينه را جارى مىكنيم و مىگوئيم قرينهاى همراه كلام نبوده است و مقصود از اسد ، همان حيوان مفترس است . لكن در اين حكم بايد تحليلى نمود كه آيا اصالة عدم القرينه در برابر اصالة الظّهور يك اصل مستقلّى است يعنى همانطور كه اصلى بنام اصالة الظهور داريم ، اصلى هم بنام اصالة عدم القرينه داريم ؟
آيا در اين مورد به اصل نياز داريم تا ظهور كلام را به دست آوريم ؟ يعنى ابتدا اصالة عدم القرينه را جارى مىكنيم و سپس اصالة الظّهور را جارى مىنمائيم ؟
ايشان مىفرمايند واقع مطلب ، اين است كه فقط همان اصالة الظّهور جريان پيدا مىكند .
به عبارت ديگر : عقلا در دو مورد به ظاهر كلام تمسّك مىكنند :
1 - در موردى كه يقين دارند قرينهاى در كار نيست ( فرض اوّل ) .
2 - در موردى كه شك در وجود قرينه دارند .