مجازيّهاى هست كه علاقهء بعضى از آنها مشابهت ، بعضى سبب و مسبّب ، بعضى حالّ و محل و امثال آنها است يعنى در الفاظ مختلف ، معانى مجازيّه مختلف تحقّق دارد نه در يك لفظ و يك صفت و با يك علاقه .
و اگر يك لفظ را ملاك قرار دهيد ، معانى مجازيّهء آن ، متنوّع است يعنى گاهى به علاقه مشابهت و گاهى به علاقهء سبب و مسبّب و . . . هست .
آرى گاهى يك لفظ بهسبب نياز شديد كثيرا ما در يك معناى مجازى استعمال مىشود مانند كلمهء اسد كه بسيارى از اوقات در معناى مجازى ، استعمال مىشود امّا استعمال لفظ اسد در معناى مجازى با محلّ بحث ما تفاوت دارد .
در بحث مشتق ، يك لفظ - هيئت فاعل ، هيئت مفعول و . . . - داريم كه در معناى مجازى به عنوان منقضى عنه المبدأ استعمال مىشود و علاقهء آنهم « ما كان » هست .
به عبارت ديگر : در محلّ بحث با يك لفظ ، يك هيئت ، يك معنا و يك علاقه ، روبرو هستيم و چگونه مىشود كه استعمال آن لفظ در معناى مجازى ، كثرت داشته باشد و چگونه مىشود استعمالش در عرض معناى حقيقى و يا بيش از معناى حقيقى باشد لذا مستشكل مىگويد :
شما - مصنّف - مانع انصراف شده و ادّعا كرديد كثيرا مشتق در مورد انقضاء ، استعمال مىشود و استعمال در منقضى را هم مجاز مىدانيد ، نتيجهء بيان شما اين است كه :
مشتق ، كثيرا در معناى مجازى استعمال مىشود بنابراين چه نيازى بود كه واضع ، هيئت مشتق را براى خصوص متلبّس وضع كند ، چيزى كه پنجاه يا شصت درصد از استعمالش مجازى و مجاز هم محتاج به قرينه هست ، مناسب بود كه واضع از ابتداء ، لفظ مشتق را براى اعم وضع كند تا نيازى به قرينه نباشد .
إيضاح الكفاية (فارسى) — صفحة 301
مساهمون: الشيخ فاضل اللنكراني
ص٣٠١