المأخوذة من المبادئ المتضادّة ، على ما ارتكز لها من المعاني ، فلو كان المشتقّ حقيقة في الأعمّ ، لما كان بينها مضادّة بل مخالفة ، لتصادقها فيما انقضى عنه المبدأ و تلبّس بالمبدا الآخر [ 1 ] .
شرح
انقضى » و « من لم يتلبّس » سلب ، صحيح است بهخلاف متلبّس فعلى كه بر او در اين حال « ضد » صدق نمىكند و نمىتوان گفت او « قاعد » است لذا مشتق ، نسبت به خصوص متلبّس ، حقيقت و نسبت به « من لم يتلبّس » و « من انقضى عنه المبدأ » مجاز است .
[ 1 ] - 3 : ارتكاز تضاد - بين قائم و قاعد - : همانطور كه بين مبادى و مصادر دو صفت و دو مشتق مذكور ، تضادّ حقيقى و واقعى هست ، بين اوصاف و عناوين اشتقاقى آنها هم از نظر ارتكاز عرفى ، تضاد « 1 » هست و اين مسئله با مراجعه به عرف و ارتكاز عرفى كاملا مشخّص مىشود لذا از تضادّ مذكور ، كشف مىكنيم كه مشتق در خصوص متلبّس به مبدأ ، حقيقت است . اگر مشتق در اعم ، حقيقت باشد و بر منقضى عنه المبدأ هم حقيقتا صادق باشد ، چرا بين ابيض و اسود ، تضاد هست بايد حقيقتا بر يك جسم در زمان واحد هم عنوان ابيض ، صادق باشد - بهلحاظ اينكه يك ساعت قبل متّصف به بياض بود - و هم - حقيقتا - عنوان اسود برآن منطبق شود - بهلحاظ اينكه الآن اتّصاف به سواد دارد - و همچنين در قائم و قاعد . لذا مىگوئيم اگر مشتق در اعم ، حقيقت باشد « لا يكون بينهما - اسود و ابيض ، قائم و قاعد - تضاد » بلكه امكان اجتماع حقيقى و واقعى دارند و چونكه مرتكز عرفى ، اين است كه بين آنها تضاد است كشف مىكنيم كه مشتق در اعم ، حقيقت نيست و يك جسم نمىتواند در آن واحد حقيقتا اسود و ابيض باشد و اگر بخواهد عنوان ابيض بر او منطبق شود بايد مجاز باشد و چيزى كه حقيقتا بر او اطلاق
هامش
( 1 ) - همانطوركه بياض و سواد متضادّند ، بين اسود و ابيض هم تضاد هست .