احليل
احليل : مجراى ادرار مرد .
از باب اطلاق جزء بر كلّ ، بر آلت تناسلى نيز اطلاق شده است ( - - ) آلت تناسلى ) .
احكام آن در بابهاى طهارت و صوم آمده است .
ظاهر احليل كه با خروج ادرار نجس گرديده ، پس از ادرار بايد شسته شود . « 1 » اگر انسان باطن احليل را مسّ كند ، مستحب است دوباره وضو بگيرد . « 2 »
به قول مشهور ، تزريق دارو از راه احليل ، موجب بطلان روزه نمىشود . « 3 »
احماء
احماء ( جمع حمو ) : خويشاوندان شوهر .
واژهء ياد شده در باب طلاق به كار رفته است .
شوهر در طلاق رجعى ( - - ) طلاق رجعى ) نمىتواند زن را در ايّام عدّه ( - - ) عدّه ) از منزل بيرون كند ، مگر در صورتى كه كار ناشايست آشكار و به تعبير قرآن كريم « فاحشهء مبيّنه » « 1 » مرتكب شود و مراد از آن ، ارتكاب گناهى است كه موجب حدّ ( - - ) حدود ) گردد - مانند زنا - و يا اين كه به بستگان شوهر آزار رساند . « 2 »
احمق
احمق [ - ابله ] : كودن ، كم خرد .
تفاوت آن با سفيه ( - - ) سفاهت ) اين است كه در فقه به كسى سفيه گفته مىشود كه تنها اموال خود را در اغراض نادرست و غير عقلايى مصرف كند « 1 » ؛ در حالى كه ابله به فردى اطلاق مىشود كه از نظر خرد و انديشه كاستى دارد .
از اين موضوع در بابهاى جهاد ، نكاح و شهادات سخن گفته شده است .
ابله از كسانى است كه از آنان جزيه ( - - ) جزيه ) گرفته نمىشود . « 2 » گزينش دايهء احمق براى شير دادن نوزاد « 3 » و ازدواج با زن احمق كراهت دارد . « 4 » نگاه كردن
هامش
( 1 ) السرائر 1 / 97 .
( 2 ) جواهر الكلام 1 / 24 - 25 .
( 3 ) مستمسك العروة 8 / 238 - 239 .
1 طلاق / 1 .
2 جواهر الكلام 32 / 330 - 334 .
1 جواهر الكلام 26 / 52 - 56 .
2 21 / 237 .
3 29 / 306 - 307 .
4 العروة الوثقى 2 / 799 .