مىكردند . طرح يك مسألهء فلسفى به دنبال يك آيه ، اين نيست كه آيه را به روش فلسفى حل كنند ، آيه را به روش قرآنى حل مىكردند ، منتهى مسائل عقلى را بهعنوان تأييد ذكر مىكردند . مىگفتند آنچه را كه وحى گفته همان را عقل تأييد مىكند ، يا مسائل سنگين فلسفى براى اينكه از اعتبار خاصى برخوردار بشود آن را نقل مىكردند ، مىفرمودند : آنچه در فلسفه گفته شد ، همان را قرآن تأييد مىكند ، بحث فلسفى يا ديگر بحثها را در لابلاى تفسير ذكر نمىكردند ، تا مرز فلسفه از تفسير جدا بشود » « 8 » .
بحثهائى كه علامه در خلال تفسير آيات قرآن عنوان كرده است مباحثى بسيار ارزنده و از عمق و ظرافت ويژهاى برخودار است . در اين بحثها ضمن استدلال در موضوع موردنظر بطور كلى حقانيت و استحكام فلسفه الهى را اثبات نموده و از پوچى و بىپايه بودن فلسفههاى مادى سخن به ميان آورده است . البته در اين فرصت و مقاله كوتاه غوّاصى در اين درياى نور امكانپذير نيست . بلكه بايد اجمالا به ظواهر و عناوين مطالب پرداخت و بررسى و بحث عميق و مفصل را براى فرصت ديگر و تاليف مفصلى احاله كرد . علامه در تفسير قرآن با اين روش پيش رفته است كه : ببينيم قرآن چه مىگويد ؟ در مقام تفسير ، همهء ذهنيات فراموش شده و فقط توجه به اين است كه قرآن چه مىگويد ؛ قرآن چگونه خود را معنا مىكند . بر اين اساس او حقيقتا قرآن را تفسير نموده است و نخواسته قرآن را با نظريات فلسفى ، و كلامى و علمى خويش تطبيق دهد .
در مقدمهء الميزان فرموده است : الا ان هذا الطريق من البحث احرى به ان يسمى تطبيقا لا تفسيرا . و نيز مىفرمايد : ففرق بين ان يقول
هامش
( 8 ) - مجلهء شاهد ، شمارهء 48 .