بنابراين ، يك انسان آگاهانه نمىتواند به واقعياتى كه شخصيت را به وجود آورده است ، بىاعتنا باشد ، و يا شخصيت خود را از واقعيات قطع كند و چون چنين كارى محال است پس شخصيت نمىتواند هويت خود را از حقيقت ، خواه بهمعناى انطباق درك با شىء درك شده و خواه بهمعناى هر واقعيت شايستهء وجود منقطع بسازد . وقتى كه ضرورت عدالت يك حقيقت تلقى شد ، بايد معنايش اينطور تلقى شود كه شخصيت بدون عدالت پوچ و مرده است . هنگامى كه صميميت در ارتباط با انسانها ( مگر در موقعى كه موجب سوء استفادهء خود كامگان خودمحور نباشد ) ضرورى تلقى گشت بايد اينگونه معتقد شد كه بدون صميميت در ارتباط با انسانها شخصيت پوچ و مرده است . وقتى ضرورت معرفت و علم براى يك شخصيت بهعنوان يك حقيقت ثابت شد ، بايد بدون كمترين مسامحه دنبال اين حقيقت را گرفت ، زيرا شخصيت با علم به اينكه معرفت و علم حقيقت است ، گسيختن از علم و معرفت براى آن ، درست مانند گسيختن از هويت خويش است .
2 - بدست آوردن منطق حقيقى كار و نتيجهء آن . اغلب افراد انسانى تحصيل رشد و كمال شخصيت را با كارها و حركات معمولى زندگى به طبيعى مقايسه مىكنند و گمان مىكنند : چنان كه يك كارگر با انجام كار ، بدون فاصله حق دستمزد را دارا مىگردد و از ديدگاه قوانين و مقررات اجتماعى حقى كه بدست آورده است ، بايد ادا شود و همچنين هنگامى كه يك انسان در منزل خود تشنه است ، بلند مىشود چند قدم برمىدارد و آب را به دست مىآورد و آن را مىآشامد ، كار و نتيجه در منطق شخصيت هم از اين قبيل كارها و نتايج مىباشد ! ! ما بايد به خاطر بسپاريم كه كار براى نتيجهگيرى در مسير
دومين يادنامه علامه طباطبائى (فارسى) — صفحة 187
مساهمون: مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى
ص١٨٧