تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دومين يادنامه علامه طباطبائى (فارسى) — صفحة 98

مساهمون:

ص٩٨
تحليل فوق روشن نمود كه ماهيّات اعراض ، نخست جزئياتشان بوسيله حصول آنها در حواسّ درك مىشود و نوعى اتّحاد با نفس پيدا نموده سپس با تماميت استعداد نفس جهت تصوير ، صورت آنها در خيال نقش مىبندد و نفس با نوعى تجزيه ، معانى كلّيه را از آنها انتزاع مىكند و همه بالاخره بحسّ منتهى مىشود ، و نيز روشن شد كه هر علم حسّى حصولى بر نوعى از حضور تكيه دارد . و امّا علم ما به جوهر به اين طريق است كه هر انسانى با علم حضورى خويشتن را مشاهده مىكند ، و اعراض قائم به نفسش را كه همان افعال و آثارش مىباشد ، با علم شهودى ادراك مىكند و مىيابد كه قيام اعراض مزبور به روى از سنخ قيام ناعتى است و مىبيند كه نفسش قائم بالذات و آثار و افعالش به دو قائم است ، سپس اعراض خارج از خويش را كه از آنها متأثر مىگردد ، مىيابد كه قائم به خود نبوده و از سنخ اعراض و آثار نفس خود مىباشند كه نيازمند بموضوع هستند و با چنين قياسى براى اعراض خارج از ذات خويش اثبات موضوع مىكند و همين است معناى جوهر . سپس با ملاحظهء افراد و جزئيات نوعش كه مانند وى ، واجد اعراضى هستند كه بر نفوذشان قائمند ، براى آنها مبدء نوعى جوهرى را كه همان انسانيّت است اثبات مىكند ، پس با اين بيان روشن مىگردد - كه ما داراى حسّ جوهرشناس نبوده بلكه - ماهيّت جوهر از طريق علم حضورى انتزاع مىشود چنان كه ماهيّات اعراض از طريق حواسّ منتزع مىگردد .