بوده است و اهل شام علاقهء خاصّى به او داشتهاند .
حافظ ابن عبدالبرّ مىگويد : هنگامى كه معاويه مىخواست براى يزيد بيعت بگيرد ، خطبهاى براى مردم شام خواند و گفت : اى مردم ! من ديگر پير شدهام و سن من بالا رفته است . به اين فكر افتادم كه سرپرستى شما را بعد از خودم به كسى بسپارم كه بتواند وحدت شما را حفظ كند و حكومت را اداره نمايد . من نيز فردى مثل شما هستم ، پس رأى و نظر خودتان را در اين باره بگوييد .
همهء مردم به اتّفاق گفتند : ما عبدالرحمان بن خالد را به جانشينى شما انتخاب مىنماييم .
رأى و نظر مردم براى معاويه بسيار سنگين و گران تمام شد . او ناراحتى خود را از اين موضوع مخفى كرد تا اينكه عبدالرحمان بيمار شد و معاويه طبيبى يهودى براى معالجه او فرستاد كه اين طبيب نزد معاويه جايگاه خاصّى داشت . معاويه به طبيب يهودى دستور داد تا در داروى تجويز شده جهت مداواى عبدالرحمان سمّى كشنده قرار دهد تا او بميرد ، امّا در ميان مردم گفته شود كه عبدالرحمان بر اثر بيمارى درگذشته است .
طبيب يهودى طبق دستور معاويه عمل كرد و نقشه را عملى ساخت . در اثر اين دارو ، در معده و رودههاى عبدالرحمان مشكلى پديد آمد كه به مرگ او انجاميد . « 1 » ابن عبدالبرّ در ادامهء نقل داستان مىافزايد :
هامش
( 1 ) . « إنّه لمّا أراد معاوية البيعة ليزيد خطب أهل الشام وقال لهم : يا أهل الشام ! إنّه قد كبرت سنّي وقرب أجلي ، وقد أردت أن أعقد لرجل يكون نظاماً لكم ، وإنّما أنا رجل منكم ، فأروا رأيكم .
فأصفقوا واجتمعوا وقالوا : رضينا عبدالرحمان بن خالد .
فشقّ ذلك على معاوية وأسرّها في نفسه . ثمّ إنّ عبدالرحمان مرض ، فأمر معاوية طبيباً عنده يهودياً - وكان عنده مكيناً - أن يأتيه فيسقيه سقيةً يقتله بها . فأتاه فسقاه ، فانخرق بطنه فمات » ؛ الاستيعاب : 2 / 829 .