محبّت مفهومى است كه دو طرف دارد : محبّ و محبوب و تا هر دو نباشند محبت تحقق ندارد .
به تعبير ديگر ، محبّت همانند نردبان براى رسيدن به محبوب است . فرض كنيد شما در پايين نردبان هستيد و محبوب شما در بالاى آن . در اين جا محبت وسط قرار مىگيرد . همان گونه كه اين نردبان چند پله دارد ، محبّت نيز داراى درجاتى است .
ائمّه عليهم السلام در مسير محبّت به خداوند متعال در پايانىترين درجه و آخرين مراحل آن هستند .
از طرفى ، محبّت را اسباب مختلف و به جهاتى صورت مىپذيرد :
گاهى انسان به دليل جمال كسى به او محبّت پيدا مىكند و به جهت بهرهبرى از جمالش و تماشاى آن ، خود را به او مىرساند .
گاهى انسان به دليل مال كسى به او مهر مىورزد تا به او برسد و از مال و دنيايش بهره بگيرد و چيزى نصيبش شود .
گاهى انسان به دليل كمال كسى به او علاقهمند مىشود تا به او نزديك شود و از كمالاتش استفاده كند .
و گاهى انسان محبّ به كسى مىگردد نه به دليل جمال ، مال و كمال او ؛ بلكه افتخار دارد كه مُحبّ و دوستدار فلانى است و اين ، نوعى عزّت براى انسان است كه شخصى را فقط به دليل خودش دوست داشته باشد ، نه اين كه به خاطر چيزى مادّى يا معنوى ، و اين نوع محبت چون معمول نيست به راحتى قابل درك براى ما نيست و در ذهن جا نمىافتد .
بديهى است كه هر كدام از اين محبّتها در جاى خود خوب است ؛ ولى آن چه امتياز دارد ، همين محبّتى است كه به دليل چيزى نباشد ؛ بلكه دوست داشتن محبوب فقط به خاطر خودش باشد و اين نوع محبّت به خداوند متعال كه از روى ترس از
با پيشوايان هدايتگر (نگرشى نو به شرح زيارت جامعه كبيره) (فارسى) — صفحة 359
مساهمون: السيد علي الحسيني الميلاني
ص٣٥٩