دوم آنكه مىگويد : « اجماع وجود دارد بر اينكه مراد از نفس - كه بايد غير پيامبر باشد - على [ عليه السلام ] است . اين قول به جهت اقوال ديگرى كه در رابطه با مصداق « وانفسنا » مطرح شده است صحيح نمىباشد .
سوم آنكه مىگويد : « پس نفس [ على عليه السلام ] مثل نفس پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم است » در حالى كه لازم نيست مماثله در تمام كمالات باشد ، بلكه مماثلت در يك جهت كافى است و اين چيزى است كه اهل لغت برآنند نه متكلّمان كه مىگويند مماثله بايد در همهء صفات نفس باشد . اين اصطلاح ، اصطلاح متكلّمان است و از لغت [ چنين مطلبى استفاده نمىشود ] . بنابراين مماثله در يك صفت كافى است و آن صفت تعلق [ اميرالمؤمنين عليه السلام ] به بنوهاشم است كه عرب مىگويد اين از نفس ماست ، يعنى از قبيلهء ماست . اما حديثى كه حمصى به آن استدلال مىكند جعل شده و اصلى ندارد .
در اين باره مىبينيم كه تعصب ابوحيّان از فخر رازى و نيشابورى نيز بيشتر است ؛ زيرا آن دو در دلالت آيهء مباهله و حديث قطعى الصدورى كه حمصى براى اثبات افضليت اميرالمؤمنين عليه السلام بر ساير صحابه مطرح كرده بود ، مناقشه نكردهاند . ابوحيّان پس از بيان استدلال مرحوم حمصى ، با تكيه بر اشكالات فخر رازى در صدد مناقشه در استدلال او بر مىآيد ؛ اما چنان كه در پاسخ اشكالات فخررازى روشن شد ، وى نه در مقدّمات و نه در ترتّب نتيجه بر آنها هيچ مناقشهاى نكرده است و گفتيم كه اساساً هيچ عاقلى نمىتواند در چنين برهانى مناقشه كند ؛ زيرا مقدمهء نخست از ضروريات دين اسلام است ، و مقدمهء دوم نيز برگرفته از ظاهر آيهء قرآن است . با پذيرش اين دو مقدمه ، نتيجهء آن ثابت و روشن است . بنابراين فخررازى به ناچار بحث اجماع را مطرح كرده و نتيجهء برهان را مخالف اجماع مسلمانان - البته پيش از شيخ حمصى - دانسته است .
جواهر الكلام في معرفة الإمامة والإمام (فارسى) — صفحة 401
مساهمون: السيد علي الحسيني الميلاني
ص٤٠١