نيز از اين داستان مىفهميم كه در حيات انسان دو اجل است :
/ 442 يكى اجل مسمى ( زمان مقدر و محتوم ) كه مدت آن در نزد خدا محدود و مشخص است و آن عمر طبيعى انسان است .
ديگر ، اجل معلق كه انسان آن را به وسيله عمل خود بر خود فرود مىآورد .
پس اگر عمل خير باشد ، چون صدقه دادن و نيكى كردن مدتش دراز شود و اگر عمل ناپسند باشد مدتش كوتاه شود ، مانند قطع رحم .
اما تمدنها ابدى نيستند ، زيرا سنت اعلاى الهى به فناى انسان حكم مىكند و بر افتادن ملك و سلطهء او . اين دولتها ميان مردم دست به دست مىگردند و همواره گروهى جانشين گروه ديگر مىشوند .
بدين طريق ملاحظه مىكنيم كه تمدنها را دورهاى معين است و معمولا پس از نمو و شكوفايى دچار بحران و انحطاط مىشوند كه مىتوانيم آن را اجل طبيعى بناميم .
ولى بسيار اتفاق مىافتد كه مردم به سبب عصيان و كفرشان اين سنت را به شتاب وامىدارند و همين است سبب افول بسيارى از تمدنها در آغاز جوانى آنها .
مثلا آلمان پيش از جنگ جهانى دوم مىتوانست از حيث صنعت و پيشرفت آقاى همهء اروپا شود ولى به سبب ديوانه گريهاى هيتلر و اصول حزب نازى و سياست نژادپرستانه مرگ و نابودى خود را جلو انداخت . آرى اگر خطاهاى سياسى و اجتماعى نازيها نبود عمر حكومتش بسى طولانىتر شده بود .
داستان سليمان و پدرش ( ع ) صورت تمدنى است كه مدت زمانى امتداد يافت . سپس به حالت طبيعى به پايان آمد . در حالى كه قصه سبا كه با سيل عرم نابود شد بيانگر يك صورت غير طبيعى در پايان يافتن تمدنهاست . داود و سليمان مثالى و الا هستند براى يك تمدن نمونه كه به عمر طبيعى نائل آمد ، جوان بود و كمكم به پيرى گراييد در حالى كه تمدن سبا در همان ايام جوانى نابود گرديد .
تفسير هدايت (فارسى) — صفحة 354
مساهمون: احمد آرام
ص٣٥٤