تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جواهر الكلام في معرفة الإمامة والإمام (فارسى) — صفحة 426

مساهمون:

ص٤٢٦
موقع ابرى شد و باران باريد . امام حسن عسكرى عليه السلام دستور داد دست راهب مذكور را باز كنند و آن چه را در دست دارد بگيرند وقتى دست او را باز كردند بين انگشتان وى يك استخوان آدم بود ، امام عسكرى عليه السلام استخوان را گرفت و به پارچه‌اى پيچيد و فرمود حالا طلب باران كن ، در اين موقع ، ابرها به كنار رفتند و آسمان باز شد . مردم از اين موضوع تعجب كردند خليفه گفت : اى ابامحمّد موضوع چيست ؟ امام فرمود : اين استخوان پيامبرى از انبياء الاهى است و آن‌ها از برخى دستور العمل‌هاى انبياء به اين موضوع دست يافته بودند كه چيزى از استخوان پيامبر در زير آسمان ظاهر نمىشود مگر آن كه باران پيوسته مىبارد پيرامون اين مطلب تحقيق كرده و اين موضوع را آزمودند و مطلب را چنان كه بود ، يافتند . پس امام عسكرى عليه السلام به منزل خود در سرّ من راى بازگشت و اين شبهه از ذهن مردم پاك شد و خليفه و مسلمانان اين موضوع را پنهان ساختند . اين جريان به خوبى بيان‌گر آن است كه هر چند امام عسكرى عليه السلام در زندان بود و ظاهراً هيچ تصرفى در امور مردم نداشت ، امّا وجود ايشان لطف بود . هم‌چنين روشن است كه عدم تصرف امام عسكرى و ساير امامان عليهم السلام به دليل كوتاهى مردم است . زيرا مردم حتى پس از مشاهدهء اين كرامت باز هم علّت زندانى شدن امام عليه السلام را جستجو نكردند و در اين مورد هيچ اعتراضى نسبت به دستگاه حاكم نكردند . در حالى كه مردم فايدهء امام را براى بقاى حيات اسلام دريافته بودند ، امّا براى باز شدن دست حضرتش هيچ اقدامى نكردند . پس وجود امام لطف است و عدم او از كوتاهى مردم است . به همين جهت است كه تفتازانى در پاسخ مرحوم خواجه مناقشه نمىكند ؛ نه در « تصرفه لطف آخر » و نه در « عدمه منا » بلكه مىگويد : « لا نسلم أن وجوده لطف » يعنى