جاثليق به صحرا رفت در حالى كه نصارا و راهبان نيز به همراه او از شهر خارج شدند و در بين آنها راهبى بود كه هر موقع دست خود را مىگشود و به سوى آسمان بلند مىكرد باران پيوسته شروع به باريدن مىكرد سپس روز دوم نيز مسيحيان به صحرا رفتند و همين كار را تكرار كردند مثل روز قبل پس باران به صورت مداوم و پيوسته باريد و به قدرى آب جمع شد كه بىنياز شدند ، مردم از اين موضوع تعجب كردند ، به شك افتادند و برخى به دين مسيحيت گرويدند اين امر بر خليفه گران آمد پس به صالح بن وصيف دستور داد كه ابومحمّد حسن بن على [ عليهما السلام ] را از زندان خارج كند و نزد او بياورد . وقتى امام عسكرى [ عليه السلام ] نزد خليفه حاضر شد . معتمد به ايشان عرض كرد : امّت محمّد صلى اللَّه عليه وآله را درياب به خاطر مشكلى كه مردم به خاطر اين جريان ، پيدا كردهاند پس امام عسكرى [ عليه السلام ] فرمود : آنها [ يعنى مسيحيان ] را بخوان كه فردا هم براى سومين روز خارج شوند گفت : مردم به همين مقدار باران بسنده كرده و از [ طلب ] باران گذشتهاند ؛ پس خروج آنها چه فايدهاى دارد ؟
فرمود : مىخواهم شك را از مردم بزدايم و آنها را از اين ورطه خارج كنم كه در آن واقع شدهاند و كم خردان در آن فاسد شدهاند . پس خليفه دستور داد كه جاثليق و راهبان براى روز سوم نيز به همان شكل قبلى خارج شوند و هنگامى كه مردم به صحرا مىرفتند ، مسيحيان نيز به همراه آنها خارج شدند و امام حسن عسكرى عليه السلام نيز به سوى آنها حركت كرد در حالى كه تعداد زيادى به همراه ايشان بودند . مسيحيان طبق روال خودشان ايستادند و طلب باران كردند جز راهب مذكور كه به دور از جماعت ايستاده و دست خود را بالا برده بود و راهب ديگرى به همراه ايشان خارج شد و دست خود را به سوى آسمان بلند كرد و مسيحيان و راهبان نيز طبق روال دست خود را بالا بردند پس آسمان در اين
جواهر الكلام في معرفة الإمامة والإمام (فارسى) — صفحة 425
مساهمون: السيد علي الحسيني الميلاني
ص٤٢٥