5 . حسن بن حمزه علوى طبرى در كتابش كه به نام « غيبت » است ، مىگويد :
مردى صالح از يارانمان با ما گفتگو مىكرد ، وى نقل نمود : در سالى از سالها به قصد به جا آوردن حج راهى شدم . آن سال ، هوا بسيار گرم بود و بادهاى گرم ، زياد و شديد مىوزيد . از قافله و كاروان جدا شدم و راه را گم نمودم و تشنگى بر من چيره شد تا آنكه بر زمين افتادم و در آستانه مرگ قرار گرفتم كه ناگاه صداى شيههاى را شنيدم ، چشمانم را باز نمودم ، جوانى را ديدم كه زيباروى و با رايحه خوش و بر اسبى نيرومند ، سوار بود . مرا با آبى سردتر از يخ و گواراتر از عسل سيراب نمود و از مرگ نجات داد .
گفتم : « اى سرورم تو كيستى ؟ » فرمود : « من حجت خداوند بر بندگانش و نماينده او بر روى زمين هستم ، منم كه زمين را پر از انصاف و عدالت مىكنم ، همانگونه كه از ستم و ظلم پر شده است . من فرزند حسن بن على بن محمّد بن على بن موسى بن جعفر بن محمّد بن على بن حسين بن على بن ابىطالب عليه السلام هستم » .
سپس فرمود : « چشمانت را ببند » . سپس فرمود : « چشمانت را باز كن » . پس خودم را جلوى قافله ديدم و او از نظرم پنهان شد . « 1 »
هامش
( 1 ) . اربعين خاتون آبادى ، ص 49 . ممكن است اين معجزه در غيبت كبرى روى داده باشد ؛ زيرا حسن بن حمزه علوى در سال 358 وفات نمود ، ولى نظر نزديك و قوىتر وقوع آن در غيبت صغرى است و ما در اينجا نقل نموديم .