و غير عادى فرض نمىشود .
وجه هفتم :
اين است كه : آنچه از امام در مثل موضوعات پنجگانه نفى شده معلومات غير متناهى واقعى يا عرفى به وصف غير متناهى بودن است ، كه دانستنش براى امام نه كمال است و نه مصلحتى دارد . لذا اين علوم به وصف نامتناهى بودن ، مخصوص ذات الوهيّت است .
پس ممكن است مراد اين باشد كه در اين امور جزئى و موضوعات ، علم پيغمبر و امام - خواه حضورى باشد ، خواه حصولى - در حدودى است كه مصلحتى بر آن مترتّب شود ؛ زيرا به طور مجموع ، يا امكان ندارد و يا در افاضهء علم آن به امام ، مصلحتى فرض نمىشود .
اين چند وجهِ جمع ، نسبت به آياتى كه ظاهر آن اختصاص علم غيب به خداوند متعال است كه بعضى از آنها اشكال را در آيات دستهء دوم نيز حل مىكنند .
علاوه بر اينها وجوه ديگرى نيز هست كه بيانش سبب طولانى گشتن كلام مىشود .
و اقوى و ارجح وجوه ، وجهى است كه با رفعت مقام پيغمبر و ائمه و اكمليّت و اشرفيّت و سعهء قابليّت و لياقت آنها براى كسب فيوض ربانى و انعامات و اعطائات الهى و مضامين احاديث و روايات معتبر ، موافقتر باشد .
امّا آيات دستهء دوم
اين آيات چنانچه گفته شد ، در بعضى موارد جزئى و خاصّ ، نفى علم غيب از پيغمبر و امام كردهاند ؛ مانند آيه :
« وَمِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُوا عَلَى النّفاقِ لا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ سَنُعَذّبُهُمْ