ذات او ، هويتش و واقعيتش همين است ، و نه مالكيت و حكومت و ولايت خدا بر بندگانش قابل سلب و اعطا و انتزاع است .
بنابر آنچه گفته شد ، نظام امامت و خلافت و ولايت بايد از جانب خدا و انفاذ و اجراى ولايت و حكومت خدا باشد ، تا حكومت ، شرعى و اطاعت از اوامرش واجب باشد . و به اين ترتيب است كه هرگاه از جانب ولى امر عليه السلام يا هر يك از مجتهدين جامع الشرايط كه در عصر غيبت نيابت عامّه دارند حكمى صادر گردد و مخالفت آن شود ، در حكم استخفاف به حكم خدا و ردّ بر امام عليه السلام خواهد بود ، با اين تفاوت كه در فرمان علما و فقها به حكم :
« لا طاعة لمخلوق في معصية الخالق » ؛
« براى هيچ فردى ، در معصيت خدا ، اطاعت از فرد ديگر نيست » .
اگر حكم به معصيت باشد ، اطاعت فرمان به معصيت ، موضوع پيدا نمىكند و حديث شريف « لا طاعة لمخلوق في معصية الخالق » به اطاعت از پيغمبر و امام نظر دارند .
اين نظام امامت در بعد حكومتى و ولايتش ، بر عكس آنان كه مىگويند نظام حكومت بايد از پايين به بالا باشد و اساس و قاعده آن را شوراهاى روستايى مىشمارند ، نظام از بالا به پايين را معين كنند ، يا پايينىها بايد تابع تصميم و نظرات بالايىها باشند ، و شوراى وزارتخانهها بر شوراهاى استانها ، و استانها بر شهرها ، و شهرها بر بخشها و روستاها حاكم باشند ، يا اينكه يك نفر مثل نظامات استبدادى به نام شاه و امير و پيشوا و خان در بالا بنشيند ، و هرچه هوس مىكند فرمان دهد و خود را بر مردم تحميل نمايد . هيچ يك از اينها نيست .
نظام اسلام كه همان نظام امامت و حكومت شرعى است ، نه حكومت از پايين
سلسله مباحث امامت و مهدويت (فارسى) — صفحة 140
مساهمون: الشيخ لطف الله الصافي الگلپايگاني
ص١٤٠