تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسالت عاشورايى (فارسى) — صفحة 88

مساهمون:

ص٨٨
خفت ، عنان اسب را رها كرد ، اسب از اين سوى و آن‌سوى مىتاخت و به هر سوارى كه مىرسيد ، زخمى بر بدن مباركش مىزدند . فقطّعوه بسيوفهم ارباً ارباً ؛ بدن مطهرش را با شمشير ، قطعه قطعه و پاره پاره كردند . پس از اسب افتاد ؛ فنادى : يا ابتاه ! هذا جدى رسول الله قد سقانى بكأسه الأوفى . چون امام حسين بانگ فرزند ناكام را شنيد ، صيحه از پرده‌ى جگر بر كشيد و فرمود : قتل الله قوماً قتلوك ؛
گفت : اى جان پدر روحى فداك * باد بر دنيا پس از مرگ تو خاك

مصيبت هفتم

امام حسين عليه السلام با آن‌همه مصيبات و شدائد و نوائب و دواهى كه اگر بر كوه‌ها وارد شدى طاقت نمىآوردند و اجزاء وجودشان از يكديگر متلاشى و متفرق مىشد - ، صابر و راضى به قضاء الهى بود و مكرر در مكرر به خداى خود در حالى كه لبش تشنه و شكمش گرسنه و زخمش بىشمار و دشمنان وجود مباركش را احاطه كرده و زخم از پس زخم بر بدن مباركش مىزدند - عرض مىكرد : صبراً على بلائك و رضاً بقضائك ؛ و نيز با زبان خشكيده و جگر سوخته ، گاه گاهى طلب آب مىنمود و مىفرمود : واعطشاه ! وا قلة ناصراه ! يا قوم ! اسقونى شربة من الماء قبل طلوع روحى من جسدى ؛ اى مردم بىمروت ! اى خلق بىحميت ! يك شربت آب به من دهيد پيش از آن‌كه روح از بدنم مفارقت نمايد ؛
به سبط پيمبر خدا را ثوابى * گذاريد منت به يك جرعه آبى شد از تيغ و خنجر دلم پاره‌پاره * شده زخم‌هايم فزون از ستاره